eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.1هزار دنبال‌کننده
785 عکس
249 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- طُ‌ تویِ خَرابِه‌ هایِ‌ قَلبَم‌ یِه بُرجِ‌ بُلَندی ساختی‌ :⁠)‌ ‌‌
- با ‌بخش بخش وجودم عاشقتم😍 ‌‌
- بیایکی بشیم...🫂🔥 دستمو بین موهام کشیدم کلافه بودم میخواست بیاد چی بگه؟ *** سوپی که سفارش داده بودم برای دختره رو گذاشتم روی میز حاج خانوم گفت +نچ ، خوب نیست ، سوپ خودم درست میکردم دیگه... حاج بابا نشست روی مبل خونه رو نگاه کرد و بعد پوزخندی زد -بگو بیاد.. میدونستم کیو میگه محکم و جدی گفتم - زنمه ! + طلاقش میدی! پوزخند زدم با اعصاب خوردی رفتم جلو رو به روش وایسادم + پشت تلفنم گفتی ، جوابت و دادم ، روی سگمو میخوای بالا بیاری حاجی؟ مامان چشم درشت کرد - با بابات اینجوری حرف نزن دستی توی موهام کشیدم + شوهر شما پا پیچ منه! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیایکی بشیم... 🫂🔥 بابا تک خنده ای کرد - مگه نگفتی نمیخوامش ؟ برگشتم جواب بدم که صدای ضریفی اومد + سلام .. با مکث بابا ام اضافه کرد بابام با دیدنش لبخندی زد و سر تا پاشو و نگاه کرد - سلام دخترم ، بهتری ؟ مگه نخوابیده بود برگشتم سمتش + برو اتاقت! دستوری گفتم که حاجی بهش اشاره کرد - بیا اینجا دخترم بیا اینجا بشین.. مردد نگاهی بین من و حاج بابا انداخت عصبی نگاهش کردم که سرش و پایین انداخت اومد سمت مبلا! نشستو بعد یکم احوال پرسی پاشد حاجی: + کجا میری دخترم؟ - چای بیارم + چای نمی‌خواد آماده شو! تکیم و از ستون برداشتم - حاجی زنم باهات جایی نمیاد! که بیاد قلم پاشو و خورد میکنم.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- هرجای این شهرم باشم مکانِ موردعلاقم بغل توئه.🫂 ‌
Garsha Rezaei | موزیکدلGarsha Rezaei - Mage Paeiz Oomade (128).mp3
زمان: حجم: 3.7M
خِش خِش صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند....🍁🌨 ‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
- بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 ولی اون دختره گیس بریده گفت : - الان ، الان حاضر میشم عصبی شده بودم از دستش. اینا که رفتن حالیش میکردم حاجی ابروهای سفید ولی پر پشتشو برد بالا + چیکار می‌کنی مثلا؟ پوزخندی زدم نشستم روی مبل - به جرم ت...مکین نکردن از شوهر شکایت میکنم ازش.. خشک شد ابروش و بالا انداخت. + برگشتم سمتش خشک‌شده با چشمای گرد بهمون نگاه میکرد - از خجالت سرخ شد چیزی نگفت سرشو پایین انداخت برگشتم سمتشون غریدم: - حاجی میخوای اینجا بمون ،‌ مامان هینی کشید + بی حیا ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 بابا استغفرللهی گفت دستی به ریشش کشید .. عصبی بودم حواسم نبود چی دارم میگم برگشتم سمت دختره نبود در چفت شد نیشخند زدم، خجالت کشیده بود حاجی بلند شد به مادرم رو کرد - پاشو بریم حاج خانوم! برگشت سمت من + دفعه بعد که خواستی زنت و تنها بزاری بری اینور اونور ، بگو تا بیام کل کارای بردن از خونت و بکنم.. بعد سمت در راه افتاد مامان اومد جلو + میخوای من بمونم مراقبش.. سرمو فورا بالا انداختم - نه! سرشو تکون داد + باشه مادر کاری داشتی زنگ بزن بیام انجام بدم خب؟ باشه ای گفتم دستشو دورم حلقه کرد و بعد بوسیدن ولم کرد دنبال شوهرش رفت اون دختره چشم سفید گیس بریده جوری خجالت زده بود که از اتاق نیومد برای خدافظی. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏