eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
776 عکس
247 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
- بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 - من.. هول شده بود اخمی کردم + آماده شو! اینو گفتم روی صندلی میز آرایش اتاق نشستم از اینه به‌کاراش و رفتاراش خیره شدم استرس گرفته بود لبخند کجی روی لبم اومد مثل بچه ها شده بود + آقا.. اخم کردم - اسم دارم من! + پاشا.. خوشم اومده بود؟ نه! چنگی زدم به موهام - نه ! من فقط صداش و دوست داشتم ، قیافه اشم، به دل مینشست پوفی کشیدم + تو که سر جات خشکت زده تند گفت - .نمیتونم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا باهم یکی بشیم...🫂🔥 بغض کرد لب برمیچید نمی‌گفت بیشتر عصبیم می‌کنه بیشتر کاری می‌کنه بلند بشم سمتش برم پوفی کشیدم و دستمو کردم توی موهام عصبی بودم ازش - من .. + درست حرف بزن با خجالت سرش و انداختم پایین منظورش مشکل خانم ها + اشکالی نداره! چرخیدم سمتش که حرفم و بیشتر بهش بفهمونم انگشتم و گرفتم سمتش - وای به حالت دوباره بشنوم جایی بگن ، سریع سرشو تکون داد + ب..باشه ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- چشماش " کباب " بود و منم " لر " بی دفاع ₊‧𐙚 ‌‌
- ما فقط کنار همدیگه قشنگیم، نه هر کدوم جدا جدا.🦊💐🐰 ‌‌
- سیـري ز دیدن تو ندارد نگـاه من جان زنده شود ز روی جانان دیدن ‌‌
827.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- واسه ادامه زندگیم به ذوقی مثلِ ذوقِ بودنت کنارم احتیاج دارم (:♥️ ‌‌
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 ترسیده بود خنده ام گرفت گوشه ی لبم سمت بالا رفت + حالا بشین روی تخت بلند شدم خشک شده بود هنوز همونجا تشر زدم + با تو نبودم.. فوری به پاهاش حرکت داد سمت تخت رفت روش نشست .. استرس وارد نگاهش و دوخت بالا به چشمام نگاه کرد از اتاقش زدم بیرون سمت آشپزخونه رفتم سوپی که براش گرفته بودم ریختم داخل کاسه. توی گوشیم سرچ زدم + چرت و پرت نوشته بود حوصله نداشتم بخونم زنگ زدم به مریم انگار روی گوشی خوابیده بود که همون لحظه جواب داد - الو؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 حوصله اش و نداشتم لب زدم + یکی پ.ر ی و د شه ، برای آروم کردن دردش باید چیکار کرد؟ با مکث گفت - چیشده؟ + نمی‌گی قطع کنم! - کیسه آب گرم ، ماساژ ، قرص و چای نبات ، برای چی پر.. بین حرفش پریدم + اوکی! قطع کردم گوشیو ماساژ؟ ماساژ میدادمش! کاسه رو بردم داخل اتاق به تخت تکیه داده بود سرش پایین بود داشت به انگشتاش بازی میکرد به محض ورودم هول شده سرش و بالا آورد اصلا وقتی منو میدید هول میکرد مگه من کاریش داشتم؟ با اخم نگاهش کردم + چیشده؟ چرا می‌ترسی ازم؟ - ه.. هیچی کنارش روی تخت نشستم کاسه رو گرفتم دستم یه قاشق پر کردم و جلوی دهنش گرفتم + بخور! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- من به این شعرها ایمان دارم ! میدانم هرجای دنیا که باشی تو را به آغوش من باز می گردانند !!💙 ‌
- ﮼اوج دلبری همین جمله‌است که میگه : انتي قمري ؛ أحبك في کل مراحلك. تو ماهِ منی من تو را در تمامِ مراحلت دوســت‌ دارم . . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌