هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
- بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_47
با مکث به قاشق نگاه کرد
بعد لب زد
- میل ندارم!
داشت سگم میکرد
من آروم بودم
میخواست عصبی کنه
با اخم گفتم
- باید زور بالا سرت باشه تا بخوری؟
سر بالا انداخت
+ میل..
قاشق و بردم داخل دهنش!
- حرف اضافه نزن!
تکلیفم با خودم مشخص نبود
نمیخواستم به خودم اعتراف کنم که خوشم اومده از این دختره
قاشق بعدی رو پر کردم
که نالید
+ سوپ دوست ندارم ، نمی..
بازم بردم جلو
دهنش و کیپ کرد ، مثل بچه ها
پوفی کشیدم
- تا آخرین قاشق باید بخوری!
+ نمیشه نخورم؟
مثل بچه ها شده بود
لبخند اومد رو لبم ..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیا باهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_48
- نه!
تخس لب زد
+ ولم کن دیگه ، دوست ندارم.. .
بیخودی گفتم
یه قاشق دیگه پر کردم
که بغض کرده دهن کوچولوش و باز کرد
ولی هم زمان
یه قطره اشک از چشمش اومد بیرون
راه پیدا کرد
ریخت روی گونه اش..
+ جان ، چیشد؟ نمیخوای نخور گریه نکن!
اینو گفتم
گذاشتم کنار کاسه رو
+ چیزی میخوای سفارش بدم؟
- نه!
+ اوکی ،
آب دهنمشو قورت داد
- چی؟
نگاهی به تاپ و شلوارکش کرد.
- خب لباس ندارم..
پوفی کشیدم ، گیج بازی داشت در می آورد
با حوصله دستم و گذاشتم روی تیشرتش
+ این لباس نیست؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
نه عاقد در کار بود
نه خطبه ای ...♥️
-
زندگی یعنی
همین که تو باشی و من دیوانه وار دوستت بدارم!🫀𝓡𝓮𝔃𝓪✨
تپشِ من ؛
- بیایکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_49
لب زد
+ چیکار میکنی؟
با بهت ، اخم کرده دستشو پس زدم
چنگ انداخت
سوزش ریزش مهم نبود..
!
چنگ مینداخت ..
لبخند کجی زدم
+ گربه شدی؟
فهمید
سرش و بالا انداخت
- نفهمیدم ، نمیخواستم دستت و زخمی کنم
زخمی؟
به یه خراش کوچیکمیگفت زخم؟
- زخم نیست
چیزی نگفت
+
با بغض گفت
- به خدا غلط کردم به جون مامانم..
ترسیده بود
اخمام به خاطر این وحشتش ازم رفت تو هم
غریدم
+ چرا میترسی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- بیاباهم یکی بشیم
..🫂🔥
#pArT_50
نگاهش و کشید بالا
زل زد تو چشمام
با استرس گفت
+ هیچی..
- چرا میترسی ؟
دوباره با آرامش حرفم و تکرار کردم
+
منتظر نگاهش کردم
رنگ و روش میرفت ، قرمز میشد
خجالت میکشید بگه
منتظر موندم
اخم کردم
عصبی شدم
- مگه دست توعه؟
با بغض نگام کرد
که غریدم
+ زن نگرفتم دکور باشه ، گرفتم که
لب برچیدم
- من ، اما آخه..
+ اوکی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
قوی ترین آدمی که میشناسم تویی ♥️
-
من که به فکرِ عاشقی کردن نبودم..!
انگشتم ، انگشترش را دوست دارد💍
- بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_51
لبش بیشتر جمع شد
احمق
خم شدم سمتش
چشماش گشاد شد
عقب کشیدم
تک خنده ای کردم
سرخ شد ، نگاهش و فورا دزدید
همین که اینطوری سرخ و سفید میشد
خیلی خوشگل بود!
خیلی..
لبم کج شد
- نمیخوام
+ باید ماساژت بدم..
بعد با صدای خفه ای گفت
- نمیخوام ماساژ بدی منو ، ولم کن.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏