- بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_64
تک خنده ای کرد
بعد ناباور بهم خیره شد
اصلا نمیدونستم چم شده بود
به جهنم که شکمش درد میکرد
به من چه؟!
من چرا باید به فکرش میبودم
برای چی باید ماساژش میدادم؟
اخم کردن
با قدمای بلند از اون جهنم دره زدم بیرون
سوییچ و سریع برداشتم.
حوصله نداشتم
اعصابم بدجوری خورد بود
سمت در رفتم
در و باز کردم
رسوندم سمت خونه مریم اینا!
تنها زندگی میکرد..
در
زنگ در و فشار دادم که صداش اومد
+ کیه؟
در و باز کرد
به وضعش نگاه کردم
ناخداگاه با اون دختره مقایسه کردم
حیای اون کجا و حیای این کجا؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
Youna ~ UpMusicYouna _ Sang (128).mp3
زمان:
حجم:
2.6M
بفرس براش ❤️🔥
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_65
با دیدن من گل از گلش شکفت
لب زد
+ سلام!
اخمام رفت توی هم
کنار رفت
+ بیا تو عزیزم
پا گذاشتم داخل خونه اش.
غریدم
- چه وضعشه؟ سر و وضعتو درست کن میای جلوی در
دستی به صورتش کشید
+ چشم!
اهمیتی نداشت
اگه گفتم به خاطر خودش بود
- میگم که..
سرشو کج کرد
- دلم ...
+برو عقب!
سمت خونه راه افتادم
در خونه رو باز کردم
با دیدن وضعیت خونه ابروهام رفت بالا
+ خب ، مهمونی بود اینجا؟
خندید
- اره!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیا باهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_66
پوزخندی زدم
بوی قلیون و سیگار و همه چی می اومد
دستی بین موهام کشیدم
فقط تونستم پوزخند بزنم
نشستم روی مبل
سر کج کرد
+ عزیزم از این مونده یکم
+ بیارم!
نیشخندی زدم
- نه! برای یه کار دیگه اومدم..آب بیار
با دلبری اومد جلو
+ جانم ، من در خدمتم
پوزخندی زدم
لیوان آب و برداشتم و چسبوندم به لبم
ناخداگاه اون دختره رو با این مقایسه کردم
چی بود اسمش
آها
یاس!
یاس و مریم!
چقدر تفاوت داشتن
زمین تا آسمون
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
شدم زن پنهانی حاج غفار صاحب کارگاهی که من کارگرش بودم
هرشب توی کوچه پشتی کارگاه پنهان میشدم تا سوارم کنه و باهاش برم خونه
عجیب بود که حاج رسول حتی دستش هم بهم نمی خورد اما اصرار داشت هر شب باهاش به خونه برم ...
این داستان مهیج و اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
لینک به زودی باطل میشه ❌
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
من که تهش میمیرم،
کاش برای تو بمیرم.❤️
-
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است❤️🩹
@d_ahang@d_ahang - Tare Moohat.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
ولی خیلی قشنگن . .
چشماتو میگم🩶🫀👀🫂
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_67
اون نمیزاشت دست منی که شوهرشم بهش بخوره و این ، اینطوری
اومد نشست جلوم
با لبخند
خیره نگاهم کرد
+ چه خبر از کنسرت؟
با شنیدن اسم کنسرت لب گزید
- ضرر کردیم ، خیلی ، تقریبا اون هزینه ای که فکرشو میکردیم یک چهارمش و در اوردیم ..
بعدش لب زد
+ کجا رفتی یهو ؟
لازم نبود به مدیر برنامه توضیح بدم رفتم دنبال زنم!
نیشخندی زدم
- ربطی بهت نداره!
اخماش رفت توی هم
ولی چیزی نگفت
+ برنامه بعدی چیه؟
آورد دفترشو و کنارم نشست
﹏﹏﹏﹏﹏﹏