بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_77
- موهات و کسی ببینه ، این موهای پیچ و تاب دارت و من میدونم و تو!
صداش بم شده بود
به شدت صداش و دوست داشتم
اصلا بی خود نبود که خواننده معروف کشور بود
صدای فوقالعاده اش باعث این شده بود..
در باز شد
پسر عموم اومد داخل
پاشا بودم هنوز
با صدای در برگشتیم سمتش
لبخند خجالت زده ای زدم
خواستم از پاشا دور بشم
ولی نزاشت ..
دستش دور کمرم پیچیده شده بود
پسرعموم سلامی کرد
مام جوابشو دادیم ..
پاشا:
+ خوش اومدی ، بشین!
نگاهش خیره ما بود و حس میکردم اخم داره
- نه دیگه یاس بیاد بریم.
پاشا ابرویی بالا انداخت
منو ول کرد
دو تا دستاشو برد داخل جیب جلوی شلوارش
+ یاس مگه قراره جایی بره؟
برگشت سمت من
+ هومم یاس؟ کجا قراره بری بدون اجازه شوهرت
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_78
نمیدونستم چی بگم
اخمای پسر عموم رفته بود تو
نشست روی مبل پاشا
منم نشوند کنارش
خواستم بلند بشم
که لب زد
+ بشین!
رو به پسر عموم گفت
- نمیخوای بشینی ؟!
پسر عموم بی توجه به پاشا رو به من گفت
+ نمیای خونه مادرت اینا بریم؟
نگاهش کردم
که بازویی که داخل دست پاشا بود فشرده شد
دوست داشتم برم
ولی میدونستم نمیشه
لبخند آرومی زدم
+ نه برو بعدادمیام..
سر تکون داد
- اوکی من میرم...
بعد با پاشا دست داد
صورتش ولی در اخمبود
مثل همیشتنبودکه با نگاه مهربونش بهم نگاه کنه
نفس عمیقی کشیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو!
مهم نیست اول تو پیام میدی یا من!
مهم نیست کجا باشیوکجا باشم!
مهم اینه هر جا باشیوباشم،
بیشتر از همه'دوستتدارم'
و تو قشنگترین چیزی هستی
که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم.
شبت بخیر قلبم🫀
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دوستداشتنیترینحسِمنتویی:)🥰♥️
-
من نمیخوام همه دوسم داشته باشن
من میخوام فقط تــــــــو
اندازهی همه دوسم داشته باشی❤️🥰
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حسادت ماهو دیدم وقتی
داشتم از قشنگیات براش میگفتم!
شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_79
ولی بهم مهربونه نگاه کرد
دستشو آورد سمتم
دستمو گذاشتم توی دستش
که بازومبه شدت فشرده شد
جوری که میخواستم آخ بگم
ولی خودم و کنترل کردم
نگاه مهربونش و روم چرخوند
بعد لب زد
+ میخوای بمونی باشه ، ولی مشکلی پیش اومد زنگ بزن!
پاشا با حرص تک خنده ای کرد
اصلا نمیدونستم چش شده
چرا اینجوری میکنه
نه به چند روز پیش که اهمیت نمیداد به مرده زنده ام
نه به حساس شدن الانش.
+ تا وقتی من هستم مشکل پیش نمیاد!
دوئل بود
پسر عمومم نیشخندی زد
- مطمعنی؟ ولی بیمارستان بود یاس به خاطر کوتاهی تو..
+ خوب کردم! زنمه اختیارشو دارم.
آروم دستم و از دستش کشیدم بیرون
رو بهش لب زدم
- باشه پسر عمو ، خدافظ
هول هولکی خدافظی کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_80
میخواستم فقط رد کنم بره
حس میکردم جو متشنجه.
دستم و از دست پاشا کشیدم بیرون
برا بدرقه رفتم
بیخیال روی مبل نشسته بود
داشت بی احترامی میکرد
لبخندی زدم جلوی در
+ سلام برسون ، تو زحمت افتادی.
خیره به چشمان گفت
- نجاتت میدم از دستش ، طلاقتو میگیرم! هرچقدرم که میخواد معروف باشه
چشمام گرد شد
داشت چی میگقت
+ برو!
برگشتم عقب و نگاه کردم
نگاهش به من بود
لبخندی زدم
میدونستم شک میکنه
بعدا حرف میزنیم برو
اینو گفتم
اومدم داخل
در و بستم
+ چی میگقت؟
لب زدم
- هیچی ، میگفت که..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏