eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
730 عکس
236 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 نمی‌دونستم چی بگم اخمای پسر عموم رفته بود تو نشست روی مبل پاشا منم نشوند کنارش خواستم بلند بشم که لب زد + بشین! رو به پسر عموم گفت - نمی‌خوای بشینی ؟! پسر عموم بی توجه به پاشا رو به من گفت + نمیای خونه مادرت اینا بریم؟ نگاهش کردم که بازویی که داخل دست پاشا بود فشرده شد دوست داشتم برم ولی میدونستم نمیشه لبخند آرومی زدم + نه برو بعدادمیام.. سر تکون داد - اوکی من میرم... بعد با پاشا دست داد صورتش ولی در اخم‌بود مثل همیشت‌نبود‌که با نگاه مهربونش بهم نگاه کنه نفس عمیقی کشیدم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو! مهم نیست اول تو پیام میدی یا من! مهم نیست کجا باشی‌وکجا باشم! مهم اینه هر جا باشی‌وباشم، بیشتر از همه'دوستت‌دارم' و تو قشنگترین چیزی هستی که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم. شبت بخیر قلبم🫀 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌دوست‌داشتنی‌ترین‌حسِ‌من‌تویی:)🥰♥️ ‌‌‌‌‌
- من نمیخوام همه دوسم داشته باشن   ‌ من میخوام فقط تــــــــو اندازه‌ی همه دوسم داشته باشی❤️🥰 ‌‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌حسادت ماهو دیدم وقتی داشتم از قشنگیات براش میگفتم! شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 ولی بهم مهربونه نگاه کرد دستشو آورد سمتم دستمو گذاشتم توی دستش که بازوم‌به شدت فشرده شد جوری که میخواستم آخ بگم ولی خودم و کنترل کردم نگاه مهربونش و روم چرخوند بعد لب زد + میخوای بمونی باشه ، ولی مشکلی پیش اومد زنگ بزن! پاشا با حرص تک خنده ای کرد اصلا نمیدونستم چش شده چرا اینجوری می‌کنه نه به چند روز پیش که اهمیت نمی‌داد به مرده زنده ام نه به حساس شدن الانش. + تا وقتی من هستم مشکل پیش نمیاد! دوئل بود پسر عمومم نیشخندی زد - مطمعنی؟ ولی بیمارستان بود یاس به خاطر کوتاهی تو.. + خوب کردم! زنمه اختیارشو دارم. آروم دستم و از دستش کشیدم بیرون رو بهش لب زدم - باشه پسر عمو ، خدافظ هول هولکی خدافظی کردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 میخواستم فقط رد کنم بره حس میکردم جو متشنجه. دستم و از دست پاشا کشیدم بیرون برا بدرقه رفتم بیخیال روی مبل نشسته بود داشت بی احترامی میکرد لبخندی زدم جلوی در + سلام برسون ، تو زحمت افتادی.‌ خیره به چشمان گفت - نجاتت میدم از دستش ، طلاقتو میگیرم! هرچقدرم که میخواد معروف باشه چشمام گرد شد داشت چی میگقت + برو! برگشتم عقب و نگاه کردم نگاهش به من بود لبخندی زدم میدونستم شک می‌کنه بعدا حرف میزنیم برو اینو گفتم اومدم داخل در و بستم + چی میگقت؟ لب زدم - هیچی ، می‌گفت که.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌ من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه‌ پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود، همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من زمزمه کرد : «برای مریم...» یهو ساکت شد و نگاه وحشت‌زده‌اش روی صورت تک تک‌مون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟ خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ... ادامه این سرگذشت واقعی👇 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b