هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دوستداشتنیترینحسِمنتویی:)🥰♥️
-
من نمیخوام همه دوسم داشته باشن
من میخوام فقط تــــــــو
اندازهی همه دوسم داشته باشی❤️🥰
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حسادت ماهو دیدم وقتی
داشتم از قشنگیات براش میگفتم!
شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_79
ولی بهم مهربونه نگاه کرد
دستشو آورد سمتم
دستمو گذاشتم توی دستش
که بازومبه شدت فشرده شد
جوری که میخواستم آخ بگم
ولی خودم و کنترل کردم
نگاه مهربونش و روم چرخوند
بعد لب زد
+ میخوای بمونی باشه ، ولی مشکلی پیش اومد زنگ بزن!
پاشا با حرص تک خنده ای کرد
اصلا نمیدونستم چش شده
چرا اینجوری میکنه
نه به چند روز پیش که اهمیت نمیداد به مرده زنده ام
نه به حساس شدن الانش.
+ تا وقتی من هستم مشکل پیش نمیاد!
دوئل بود
پسر عمومم نیشخندی زد
- مطمعنی؟ ولی بیمارستان بود یاس به خاطر کوتاهی تو..
+ خوب کردم! زنمه اختیارشو دارم.
آروم دستم و از دستش کشیدم بیرون
رو بهش لب زدم
- باشه پسر عمو ، خدافظ
هول هولکی خدافظی کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_80
میخواستم فقط رد کنم بره
حس میکردم جو متشنجه.
دستم و از دست پاشا کشیدم بیرون
برا بدرقه رفتم
بیخیال روی مبل نشسته بود
داشت بی احترامی میکرد
لبخندی زدم جلوی در
+ سلام برسون ، تو زحمت افتادی.
خیره به چشمان گفت
- نجاتت میدم از دستش ، طلاقتو میگیرم! هرچقدرم که میخواد معروف باشه
چشمام گرد شد
داشت چی میگقت
+ برو!
برگشتم عقب و نگاه کردم
نگاهش به من بود
لبخندی زدم
میدونستم شک میکنه
بعدا حرف میزنیم برو
اینو گفتم
اومدم داخل
در و بستم
+ چی میگقت؟
لب زدم
- هیچی ، میگفت که..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌
من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود،
همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من
زمزمه کرد : «برای مریم...»
یهو ساکت شد و نگاه وحشتزدهاش روی صورت تک تکمون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟
خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ...
ادامه این سرگذشت واقعی👇
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c