eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
732 عکس
236 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- من نمیخوام همه دوسم داشته باشن   ‌ من میخوام فقط تــــــــو اندازه‌ی همه دوسم داشته باشی❤️🥰 ‌‌‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎‎‎‎‎
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌حسادت ماهو دیدم وقتی داشتم از قشنگیات براش میگفتم! شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 ولی بهم مهربونه نگاه کرد دستشو آورد سمتم دستمو گذاشتم توی دستش که بازوم‌به شدت فشرده شد جوری که میخواستم آخ بگم ولی خودم و کنترل کردم نگاه مهربونش و روم چرخوند بعد لب زد + میخوای بمونی باشه ، ولی مشکلی پیش اومد زنگ بزن! پاشا با حرص تک خنده ای کرد اصلا نمیدونستم چش شده چرا اینجوری می‌کنه نه به چند روز پیش که اهمیت نمی‌داد به مرده زنده ام نه به حساس شدن الانش. + تا وقتی من هستم مشکل پیش نمیاد! دوئل بود پسر عمومم نیشخندی زد - مطمعنی؟ ولی بیمارستان بود یاس به خاطر کوتاهی تو.. + خوب کردم! زنمه اختیارشو دارم. آروم دستم و از دستش کشیدم بیرون رو بهش لب زدم - باشه پسر عمو ، خدافظ هول هولکی خدافظی کردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 میخواستم فقط رد کنم بره حس میکردم جو متشنجه. دستم و از دست پاشا کشیدم بیرون برا بدرقه رفتم بیخیال روی مبل نشسته بود داشت بی احترامی میکرد لبخندی زدم جلوی در + سلام برسون ، تو زحمت افتادی.‌ خیره به چشمان گفت - نجاتت میدم از دستش ، طلاقتو میگیرم! هرچقدرم که میخواد معروف باشه چشمام گرد شد داشت چی میگقت + برو! برگشتم عقب و نگاه کردم نگاهش به من بود لبخندی زدم میدونستم شک می‌کنه بعدا حرف میزنیم برو اینو گفتم اومدم داخل در و بستم + چی میگقت؟ لب زدم - هیچی ، می‌گفت که.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌ من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه‌ پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود، همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من زمزمه کرد : «برای مریم...» یهو ساکت شد و نگاه وحشت‌زده‌اش روی صورت تک تک‌مون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟ خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ... ادامه این سرگذشت واقعی👇 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷 یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندش‌آور بود.😨 از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم... اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و‌ ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌ https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
کاش سرما بخورم دکتر من نسخه کند عسل از کنجِ لب و تُرشیِ لیمویت را . . .☁︎ @Dochar_To ღ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 منتظر بود ابرو های کلفت و پهن مردونه اش ، توی هم بود مثل همیشه! همیشه ای که میگفتم یعنی از 24 ساعت 23 ساعت روی پیشونیش بود لبم و تر کردم - می‌گفت خدافظ اومد جلو +منو‌ چی میبینی؟ - چی؟ + من نفهمم ؟ چی داشت می‌گفت مردتیکه؟ پچ‌زدم - نه به خدا! +خفه شو! ولم کرد کراواتشو یکم شل تر کرد + بار بعدی که بخوای با مردی دهن به دهن بشی ، دهنتو جر میدم ابروهام بالا پرید چه خشن بود.. - باش. + چی داریم غذا؟ لب زدم - هیچی غذا نخوردی؟ دستی به پشت گردنش کشید کلافه بود ﹏﹏﹏﹏﹏﹏