بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_79
ولی بهم مهربونه نگاه کرد
دستشو آورد سمتم
دستمو گذاشتم توی دستش
که بازومبه شدت فشرده شد
جوری که میخواستم آخ بگم
ولی خودم و کنترل کردم
نگاه مهربونش و روم چرخوند
بعد لب زد
+ میخوای بمونی باشه ، ولی مشکلی پیش اومد زنگ بزن!
پاشا با حرص تک خنده ای کرد
اصلا نمیدونستم چش شده
چرا اینجوری میکنه
نه به چند روز پیش که اهمیت نمیداد به مرده زنده ام
نه به حساس شدن الانش.
+ تا وقتی من هستم مشکل پیش نمیاد!
دوئل بود
پسر عمومم نیشخندی زد
- مطمعنی؟ ولی بیمارستان بود یاس به خاطر کوتاهی تو..
+ خوب کردم! زنمه اختیارشو دارم.
آروم دستم و از دستش کشیدم بیرون
رو بهش لب زدم
- باشه پسر عمو ، خدافظ
هول هولکی خدافظی کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_80
میخواستم فقط رد کنم بره
حس میکردم جو متشنجه.
دستم و از دست پاشا کشیدم بیرون
برا بدرقه رفتم
بیخیال روی مبل نشسته بود
داشت بی احترامی میکرد
لبخندی زدم جلوی در
+ سلام برسون ، تو زحمت افتادی.
خیره به چشمان گفت
- نجاتت میدم از دستش ، طلاقتو میگیرم! هرچقدرم که میخواد معروف باشه
چشمام گرد شد
داشت چی میگقت
+ برو!
برگشتم عقب و نگاه کردم
نگاهش به من بود
لبخندی زدم
میدونستم شک میکنه
بعدا حرف میزنیم برو
اینو گفتم
اومدم داخل
در و بستم
+ چی میگقت؟
لب زدم
- هیچی ، میگفت که..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌
من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود،
همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من
زمزمه کرد : «برای مریم...»
یهو ساکت شد و نگاه وحشتزدهاش روی صورت تک تکمون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟
خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ...
ادامه این سرگذشت واقعی👇
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
کاش سرما بخورم دکتر من نسخه کند
عسل از کنجِ لب و تُرشیِ لیمویت را . .
.☁︎ @Dochar_To ღ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_81
منتظر بود
ابرو های کلفت و پهن مردونه اش ، توی هم بود
مثل همیشه!
همیشه ای که میگفتم یعنی از 24 ساعت 23 ساعت روی پیشونیش بود
لبم و تر کردم
- میگفت خدافظ
اومد جلو
+منو چی میبینی؟
- چی؟
+ من نفهمم ؟ چی داشت میگفت مردتیکه؟
پچزدم
- نه به خدا!
+خفه شو!
ولم کرد
کراواتشو یکم شل تر کرد
+ بار بعدی که بخوای با مردی دهن به دهن بشی ، دهنتو جر میدم
ابروهام بالا پرید
چه خشن بود..
- باش.
+ چی داریم غذا؟
لب زدم
- هیچی غذا نخوردی؟
دستی به پشت گردنش کشید
کلافه بود
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_82
+ نه ، نخوردم!
بلند شدم
منم هیچی غذا نپخته بودم
حوصله نداشتم امروز
برای همین چیزی درست نکرده بودم برای شام
فکر میکردم فقط خودمم
در یخچال و باز کردم
نگاهی توش انداختم
لب زدم
+ هیچی نداریم ، چی درست کنم؟!
برگشتم که دیدم صندلی رو کشیده بیرون و پشت میز غذا خوری نشسته
پچ زد
چشمام درشت شد
خیلی عجیب غریب رفتار میکرد
آب دهنمو قورت دادم
+ تخم مرغ درست کنم؟
- نصف شب؟
+ پس چی؟
لب زد
-
سر تکون دادم
از خامه براش لقمه درست کردم
گرفتم سمتش
+ بیا!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
تو زبان لری یه جمله هست
که میگه:
بومَه صدقت نیر مالم
یعنی تصدقت بشم نور زندگیم...✨🫀
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
بفرس واســــه چشم قشنگ زندگیت😍💗