هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
کاش سرما بخورم دکتر من نسخه کند
عسل از کنجِ لب و تُرشیِ لیمویت را . .
.☁︎ @Dochar_To ღ
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_81
منتظر بود
ابرو های کلفت و پهن مردونه اش ، توی هم بود
مثل همیشه!
همیشه ای که میگفتم یعنی از 24 ساعت 23 ساعت روی پیشونیش بود
لبم و تر کردم
- میگفت خدافظ
اومد جلو
+منو چی میبینی؟
- چی؟
+ من نفهمم ؟ چی داشت میگفت مردتیکه؟
پچزدم
- نه به خدا!
+خفه شو!
ولم کرد
کراواتشو یکم شل تر کرد
+ بار بعدی که بخوای با مردی دهن به دهن بشی ، دهنتو جر میدم
ابروهام بالا پرید
چه خشن بود..
- باش.
+ چی داریم غذا؟
لب زدم
- هیچی غذا نخوردی؟
دستی به پشت گردنش کشید
کلافه بود
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_82
+ نه ، نخوردم!
بلند شدم
منم هیچی غذا نپخته بودم
حوصله نداشتم امروز
برای همین چیزی درست نکرده بودم برای شام
فکر میکردم فقط خودمم
در یخچال و باز کردم
نگاهی توش انداختم
لب زدم
+ هیچی نداریم ، چی درست کنم؟!
برگشتم که دیدم صندلی رو کشیده بیرون و پشت میز غذا خوری نشسته
پچ زد
چشمام درشت شد
خیلی عجیب غریب رفتار میکرد
آب دهنمو قورت دادم
+ تخم مرغ درست کنم؟
- نصف شب؟
+ پس چی؟
لب زد
-
سر تکون دادم
از خامه براش لقمه درست کردم
گرفتم سمتش
+ بیا!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
تو زبان لری یه جمله هست
که میگه:
بومَه صدقت نیر مالم
یعنی تصدقت بشم نور زندگیم...✨🫀
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
بفرس واســــه چشم قشنگ زندگیت😍💗
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
-
پسر چشم قشنگ من، شدی مکافات زندگیم.
شبت بخیر چشم قشنگم💜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ