eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
732 عکس
236 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 + نه ، نخوردم! بلند شدم منم هیچی غذا نپخته بودم حوصله نداشتم امروز برای همین چیزی درست نکرده بودم برای شام فکر میکردم فقط خودمم در یخچال و باز کردم نگاهی توش انداختم لب زدم + هیچی نداریم ، چی درست کنم؟! برگشتم که دیدم صندلی رو کشیده بیرون و پشت میز غذا خوری نشسته پچ زد چشمام درشت شد خیلی عجیب غریب رفتار میکرد آب دهنمو قورت دادم + تخم مرغ درست کنم؟ - نصف شب؟ + پس چی؟ لب زد - سر تکون دادم از خامه براش لقمه درست کردم گرفتم سمتش + بیا! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- باید کسی باشد که تمام خستگی هایت نرسیده به آغوشش در گرمای صدایش ذوب شود... ‌‌
- تو زبان لری یه جمله هست که میگه: بومَه صدقت نیر مالم یعنی تصدقت بشم نور زندگیم...✨🫀 ‌‌
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بفرس واســــه چشم قشنگ زندگیت😍💗 ‌‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
- پسر چشم‌ قشنگ‌ من، شدی مکافات زندگیم. شبت بخیر چشم قشنگم💜 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 لقمه خیلی کوچیک بود منتظر بودم بگیره ولی سرش و خم کرد و لقمه رو با دهنش گرفت خجالت زده کشیدم فورا عقب. + خوشمزه شد ، لقمه رو از این به بعد از دست تو میخورم خجالت کشیدم نشستم پشت میز تا تموم کنه دو تا تیکه کوچیک برداشت بعد بلند شد + نمی‌خورم ، جمع کن بیا اتاق. بیا اتاق؟! برای چی استرس به جونم افتاد خوشم نمی اومد برو اتاقش اه لعنت بهش آروم با قدمای سست رفتم داخل اتاق + چرا گفتی بیام؟! - بخوابیم! بخوابیم؟! + میرم مثل همیشه اتاق دیگه می.‌. - از این به بعد جات این جاست ، رخت خواب جدا نمی‌کنی. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 شاخ داشتم در میاوردم معلوم نبود چشه؟! میترسید ؟! نکنه فیلم ترسناک دیده بود تنهایی حس میکرد جن تو اتاقه فکر کنم همین باشه. مغرور بود به شدت مغرور بود . روی کاناپه نشستم و لب زدم : + بخواب ، خوابیدی میرم متعجب گفت - کجا؟! + اتاق خودم دیگه! ابروهایش به هم پیوند خورده بود انگار که هی میکشید توی هم پچ زد + معنی اینکه باهام ، تو یه اتاق میمونی رو نمیفهمی؟! با تعجب گفتم - مگه نمیترسی؟! من میمونم اینجا تا خوابت ببره وقتی خوابت برد میرم تک خنده ای کرد + من بترسم؟! سر تکون دادم سرش و به نشونه ی تاسف تکون داد - دخترا خنگنا! اخم کردم. که دست به سینه شد - اوکی بشین تا خوابم ببره.. بعد خودش زل زد بهم خیره خیره نگاهم میکرد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی ؛ من که هرگز نشدم این همه شیدای کسی🥺💗.
می‌کشد کارِ من از فکر تو آخر به جنون . .🫀