هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
-
پسر چشم قشنگ من، شدی مکافات زندگیم.
شبت بخیر چشم قشنگم💜
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥
#pArT_83
لقمه خیلی کوچیک بود
منتظر بودم بگیره
ولی سرش و خم کرد و لقمه رو با دهنش گرفت
خجالت زده کشیدم فورا عقب.
+ خوشمزه شد ، لقمه رو از این به بعد از دست تو میخورم
خجالت کشیدم
نشستم پشت میز تا تموم کنه
دو تا تیکه کوچیک برداشت
بعد بلند شد
+ نمیخورم ، جمع کن بیا اتاق.
بیا اتاق؟!
برای چی
استرس به جونم افتاد
خوشم نمی اومد برو اتاقش
اه لعنت بهش
آروم با قدمای سست رفتم داخل اتاق
+ چرا گفتی بیام؟!
- بخوابیم!
بخوابیم؟!
+ میرم مثل همیشه اتاق دیگه می..
- از این به بعد جات این جاست ، رخت خواب جدا نمیکنی.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_84
شاخ داشتم در میاوردم
معلوم نبود چشه؟!
میترسید ؟! نکنه فیلم ترسناک دیده بود
تنهایی حس میکرد جن تو اتاقه
فکر کنم همین باشه.
مغرور بود
به شدت مغرور بود .
روی کاناپه نشستم و لب زدم :
+ بخواب ، خوابیدی میرم
متعجب گفت
- کجا؟!
+ اتاق خودم دیگه!
ابروهایش به هم پیوند خورده بود انگار
که هی میکشید توی هم
پچ زد
+ معنی اینکه باهام ، تو یه اتاق میمونی رو نمیفهمی؟!
با تعجب گفتم
- مگه نمیترسی؟! من میمونم اینجا تا خوابت ببره وقتی خوابت برد میرم
تک خنده ای کرد
+ من بترسم؟!
سر تکون دادم
سرش و به نشونه ی تاسف تکون داد
- دخترا خنگنا!
اخم کردم.
که دست به سینه شد
- اوکی بشین تا خوابم ببره..
بعد خودش زل زد بهم
خیره خیره نگاهم میکرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی ؛
من که هرگز نشدم این همه شیدای کسی🥺💗.
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥
#pArT_85
یکم که نگاه کردم دیدم زل زده معذب شدم
هر موقع نگاهم
میچرخوندم میدیدم دست به سینه نگاهش به منه
خسته شدم
سرمو بلند کردم
+ چیزی شده؟!
سرش و به طرفین تکون داد
- نه!
+ آهان
باز چیزی نگفت و من ادامه دادم
+ آخه خیلی نگاه میکردین.
لبخندی زد
- چهخوشگلی..
از این تعریف یهویی که کرد گونه هام گل انداخت
یهو چیشده بود؟!
خوشگل؟
تا دیروز که بچه روستایی بودم
به خودش اومد
اخم کرد
+ منظورم این بود لباس بهت میاد
ممنون زیر لب گفتم
خسته شده بودم
امروز صبح زود بلند شده بودم
نفهمیدم چیشد
چشمام روی هم رفت
خوابمبرد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_86
چشمام و باز کردم
بلند شدم
با دیدن تخت ابروهام بالا پرید
تخت پاشا بود!
همون تخت دو نفره ای که بزرگتر از حالت عادی بود.
من چرا اینجا بودم؟
یکم به مغزم فشار آوردم
من دیشب روی کـ.اناپه خوابم برده بود.
مطمعنم نیومدم روی تخت
شاید توی خواب راه اومده باشم نه!؟
نمیخواستم به فکری که توی سرم داشت بزرگ میشد اهمیت بدم
نمیخواستم فکر کنم
نشستم
پتو کاملا روم کشیده شده بود
پتوی خودش بود.
که در سرویس باز شد
حموم بود!
رفته بود دوش بگیره
مثل همیشه
هر صبح دوش میگرفت
+س...سلام!
لبخندی زد که خیلی عجیب بود
لبخند از پاشاا؟؟؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
- میخواهی برایت یک قصه
کاملا واقعی تعریف کنم ؟
+ تعريف كن.
- دوستت دارم🫂❤️
.