eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
732 عکس
236 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 لقمه خیلی کوچیک بود منتظر بودم بگیره ولی سرش و خم کرد و لقمه رو با دهنش گرفت خجالت زده کشیدم فورا عقب. + خوشمزه شد ، لقمه رو از این به بعد از دست تو میخورم خجالت کشیدم نشستم پشت میز تا تموم کنه دو تا تیکه کوچیک برداشت بعد بلند شد + نمی‌خورم ، جمع کن بیا اتاق. بیا اتاق؟! برای چی استرس به جونم افتاد خوشم نمی اومد برو اتاقش اه لعنت بهش آروم با قدمای سست رفتم داخل اتاق + چرا گفتی بیام؟! - بخوابیم! بخوابیم؟! + میرم مثل همیشه اتاق دیگه می.‌. - از این به بعد جات این جاست ، رخت خواب جدا نمی‌کنی. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 شاخ داشتم در میاوردم معلوم نبود چشه؟! میترسید ؟! نکنه فیلم ترسناک دیده بود تنهایی حس میکرد جن تو اتاقه فکر کنم همین باشه. مغرور بود به شدت مغرور بود . روی کاناپه نشستم و لب زدم : + بخواب ، خوابیدی میرم متعجب گفت - کجا؟! + اتاق خودم دیگه! ابروهایش به هم پیوند خورده بود انگار که هی میکشید توی هم پچ زد + معنی اینکه باهام ، تو یه اتاق میمونی رو نمیفهمی؟! با تعجب گفتم - مگه نمیترسی؟! من میمونم اینجا تا خوابت ببره وقتی خوابت برد میرم تک خنده ای کرد + من بترسم؟! سر تکون دادم سرش و به نشونه ی تاسف تکون داد - دخترا خنگنا! اخم کردم. که دست به سینه شد - اوکی بشین تا خوابم ببره.. بعد خودش زل زد بهم خیره خیره نگاهم میکرد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در سرم نیست دگر غیر تو رویای کسی ؛ من که هرگز نشدم این همه شیدای کسی🥺💗.
می‌کشد کارِ من از فکر تو آخر به جنون . .🫀
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 یکم که نگاه کردم دیدم زل زده معذب شدم هر موقع نگاهم میچرخوندم می‌دیدم دست به سینه نگاهش به منه خسته شدم سرمو بلند کردم + چیزی شده؟! سرش و به طرفین تکون داد - نه! + آهان باز چیزی نگفت و من ادامه دادم + آخه خیلی نگاه میکردین. لبخندی زد - چه‌خوشگلی.. از این تعریف یهویی که کرد گونه هام گل انداخت یهو چیشده بود؟! خوشگل؟ تا دیروز که بچه روستایی بودم به خودش اومد اخم کرد + منظورم این بود لباس بهت میاد ممنون زیر لب گفتم خسته شده بودم امروز صبح زود بلند شده بودم نفهمیدم چیشد چشمام روی هم رفت خوابم‌برد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 چشمام و باز کردم بلند شدم با دیدن تخت ابروهام بالا پرید تخت پاشا بود! همون تخت دو نفره ای که بزرگتر از حالت عادی بود. من چرا اینجا بودم؟ یکم به مغزم فشار آوردم من دیشب روی کـ.اناپه خوابم برده بود. مطمعنم نیومدم روی تخت شاید توی خواب راه اومده باشم نه!؟ نمی‌خواستم به فکری که توی سرم داشت بزرگ میشد اهمیت بدم نمی‌خواستم فکر کنم نشستم پتو کاملا روم کشیده شده بود پتوی خودش بود. که در سرویس باز شد حموم بود! رفته بود دوش بگیره مثل همیشه هر صبح دوش می‌گرفت +س...سلام! لبخندی زد که خیلی عجیب بود لبخند از پاشاا؟؟؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- - میخواهی برایت یک قصه کاملا واقعی تعریف کنم ؟ + تعريف كن. - دوستت دارم🫂❤️ ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌.
- آره زندگی قشنگه اما فقط کنار تو... دورت بگردم♡ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 - وقت خواب؟! صبح بخیر سر تکون دادم. اومد و کج روی تخت نشست نگاهم کرد که فورا چشمام و دزدیدم تک خنده ای کرد - پاشو برو برام لباس بیار! سر تکون دادم برای فرار از دستش باید میرفتم براش لباس می آوردم بلند شدم سمت کمد رفتم انقدر زیاد لباس داشت نمی‌دونستم کدوم و انتخاب کنم انگشتم و گذاشتم روی لبم اصلا حواسم نبود که موهام آشفته اش و صورتم و هنوز نشستم لب زدم : + میخوای بری بیرون یا تو خونه میمونی؟ جواب نداد خجالت کشیدم چشمام و دزدیدم + نگفتین! با صدام به خودش اومد و با اخم نگاه ازم گرفت - امروز خونه ام. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏