eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
9.9هزار دنبال‌کننده
726 عکس
235 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- - میخواهی برایت یک قصه کاملا واقعی تعریف کنم ؟ + تعريف كن. - دوستت دارم🫂❤️ ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌.
- آره زندگی قشنگه اما فقط کنار تو... دورت بگردم♡ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 - وقت خواب؟! صبح بخیر سر تکون دادم. اومد و کج روی تخت نشست نگاهم کرد که فورا چشمام و دزدیدم تک خنده ای کرد - پاشو برو برام لباس بیار! سر تکون دادم برای فرار از دستش باید میرفتم براش لباس می آوردم بلند شدم سمت کمد رفتم انقدر زیاد لباس داشت نمی‌دونستم کدوم و انتخاب کنم انگشتم و گذاشتم روی لبم اصلا حواسم نبود که موهام آشفته اش و صورتم و هنوز نشستم لب زدم : + میخوای بری بیرون یا تو خونه میمونی؟ جواب نداد خجالت کشیدم چشمام و دزدیدم + نگفتین! با صدام به خودش اومد و با اخم نگاه ازم گرفت - امروز خونه ام. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 سر تکون دادم یه تیشرت براش انتخاب کردم که پچ زد - تیشرت نه، رکابی سیاهه رو بیار! سرمو تکون دادم شلوار راحتی ورزشی ام خواستم بردارم که به شلوارک اشاره کرد ناچار براشون دادم بردم کنارش + بیا! گرفت از دستم - بقیه اش چی؟ با تعجب گفتم + بقیه داشت مگه؟ از رو رکابی چیزی میخوای بپوشی؟ نیشخند زد - نه ولی از زیر شلوارک یه چیزی می‌پوشم سرخ شدم بیشعور گونه هام قرمز شده بودن قشنگ. + خب ، پاشو بردار! نچی کرد - خودت برام بیار چشمام و دزدیدم لب زدم + نمیتونم تو گلو خندید - حوله اذیتم می‌کنه ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکان‌دهنده پدرشوهر به عروس! باورتون نمیشه که ...! 😱 نامه‌ای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت... من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉 رازی که تمام خانواده را به آتش کشید! برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید: https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
- ولی من اصلی ترین رفیقم پارتنرمه.❤️ ‌‌
- دیت مورد علاقم : موتور سواری با تو🥹 ‌‌‌
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- و در آخر یا با تو میمیرم یا برای تو ❤️‍🩹 ‌‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️