-
آره زندگی قشنگه
اما فقط کنار تو...
دورت بگردم♡
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥
#pArT_87
- وقت خواب؟! صبح بخیر
سر تکون دادم.
اومد و کج روی تخت نشست
نگاهم کرد
که فورا چشمام و دزدیدم
تک خنده ای کرد
- پاشو برو برام لباس بیار!
سر تکون دادم
برای فرار از دستش باید میرفتم براش لباس می آوردم
بلند شدم
سمت کمد رفتم
انقدر زیاد لباس داشت
نمیدونستم کدوم و انتخاب کنم
انگشتم و گذاشتم روی لبم
اصلا حواسم نبود
که موهام آشفته اش و صورتم و هنوز نشستم
لب زدم :
+ میخوای بری بیرون یا تو خونه میمونی؟
جواب نداد
خجالت کشیدم
چشمام و دزدیدم
+ نگفتین!
با صدام به خودش اومد و با اخم نگاه ازم گرفت
- امروز خونه ام.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_88
سر تکون دادم
یه تیشرت براش انتخاب کردم که پچ زد
- تیشرت نه، رکابی سیاهه رو بیار!
سرمو تکون دادم
شلوار راحتی ورزشی ام خواستم بردارم
که به شلوارک اشاره کرد
ناچار براشون دادم
بردم کنارش
+ بیا!
گرفت از دستم
- بقیه اش چی؟
با تعجب گفتم
+ بقیه داشت مگه؟ از رو رکابی چیزی میخوای بپوشی؟
نیشخند زد
- نه ولی از زیر شلوارک یه چیزی میپوشم
سرخ شدم
بیشعور
گونه هام قرمز شده بودن قشنگ.
+ خب ، پاشو بردار!
نچی کرد
- خودت برام بیار
چشمام و دزدیدم
لب زدم
+ نمیتونم
تو گلو خندید
- حوله اذیتم میکنه ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکاندهنده پدرشوهر به عروس!
باورتون نمیشه که ...! 😱
نامهای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت...
من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉
رازی که تمام خانواده را به آتش کشید!
برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید:
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
و در آخر یا با تو میمیرم یا برای تو ❤️🩹
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥
#pArT_89
فورا لب زدم
+ میارم!
چرا اذیت میکرد
چشم غره ای ام بهش رفتم ولی پشتم بهش بود ندید
رفتم سمت لباساش
+ بیار ببینم سلیقه تو چجوریه!
جمله اش مرموز بود
بی شرف
فورا یه نیم تنه سیاه رنگ برداشتم
عضله های بالاتنه اش زیادی درشت بود
یه لباس زیر مردونه
آروم سمتش حرکت کردم
+ بیا!
- خب حالا بیا بپوشونش.
نفسم و با حرص دادم بیرون
گفتم
+ من میرم بیرون کار دارم
نچی کرد
-
+ چلاغ که نیستی برات لباس تن کنم، بچه ام نیستی خودت بپوش.
داشت اذیت میکرد
دستم انداخته بود؟
- کجا؟
+ میرم پایین ، کارام و انجام بدم.
اولین بار بود روز کاملش و تو خونه میگذروند
﹏﹏﹏﹏﹏﹏