eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
9.9هزار دنبال‌کننده
724 عکس
235 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکان‌دهنده پدرشوهر به عروس! باورتون نمیشه که ...! 😱 نامه‌ای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت... من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉 رازی که تمام خانواده را به آتش کشید! برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید: https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
- ولی من اصلی ترین رفیقم پارتنرمه.❤️ ‌‌
- دیت مورد علاقم : موتور سواری با تو🥹 ‌‌‌
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- و در آخر یا با تو میمیرم یا برای تو ❤️‍🩹 ‌‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 فورا لب زدم + میارم! چرا اذیت میکرد چشم غره ای ام بهش رفتم ولی پشتم بهش بود ندید رفتم سمت لباساش + بیار ببینم سلیقه تو چجوریه! جمله اش مرموز بود بی شرف فورا یه نیم تنه سیاه رنگ برداشتم عضله های بالاتنه اش زیادی درشت بود یه لباس ز‌ی‌ر مردونه آروم سمتش حرکت کردم + بیا! - خب حالا بیا بپوشونش. نفسم و با حرص دادم بیرون گفتم + من میرم بیرون کار دارم نچی کرد - + چلاغ که نیستی برات لباس تن کنم، بچه ام نیستی خودت بپوش. داشت اذیت میکرد دستم انداخته بود؟ - کجا؟ + میرم پایین ، کارام و انجام بدم. اولین بار بود روز کاملش و تو خونه میگذروند ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم..🫂🔥 - بمون باهم بریم با این حرفش پشت بهش وایسادم میترسیدم ازش زیاد تعادل نداشت گونه هام رنگ گرفته بود. شوهرم بود محرمم بود و قبلا باهاش بودم ولی منو نمی‌خواست . لبمو گاز گرفتم دل‌پیچه ی شدید داشت امونم و می‌گرفت + تو باید الان استراحت کنی با صداش از پشت سرم یکه خوردم بالا پریدم برگشتم سمتش - وای ، چرا یهویی..سکته کردم نگاهش سمت گردنم رفا بعد چند ثانیه ، که نگاه عمیق انداخت به گردنم لب زد + این چیه؟ دستشو روی ماه گرفتگی کشید لب زدم - ماه گرفتگی! ابروهاش بالا پرید + چه خوشگله. لبخند خجولی زدم نمی‌دونستم باید چی بگم بهش . - مرسی!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
داشتم توی بیشه‌زار اطراف روستا اسب‌سواری می‌کردم که یهو دیدم یه نفر انتهای چشمه داره بدن‌ش رو می‌شوره💋 با تعجب جلو رفتم تا ببینم کیه اما با دیدن دختری که فقط یه پارچه حریر روی تنش بود و با ترس تندتند بدنش رو می‌شست سر جام خشکم زد چشمم بد جور روی اون تنش مونده بود ولی میخواستم سریع نگاهم رو ازش بگیرم چون اعتقادم اجازه نمی‌داد نگاه حرام به کسی داشته باشم هر چی نبود من خان ابادی بودم و ابهتی داشتم اما وقتی چشمم به صورتش افتاد تمام تنم گُر گرفت اون زن خودم بود عروس خونبسی که بعد عقد انداخته بودمش بین کلفت ها و بهش گفته بودم حق نداره بیاد توی خلوتم مثل حور و پری وسطح آب برق میزد چنان براش بی‌تاب شدم که دیگه به چیزی فکر نکردم و فقط رفتم سمتش https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
- چنان به‌هم شبیه ، به‌هم نزدیک و به‌هم متصلیم که باور دارم مرا از باقیمانده‌ی گِلِ تو آفریده اند :)🫀 ‌‌‌