eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
741 عکس
239 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
- بَساطِمان‌‌جورشُد ؛ ڪَمی‌مَن ڪَمی‌تُو وبی‌ٖنَهایَت‌؏ـِشـقْ....❤️ ‌‌
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 با تعجب نگاهش کردم میخواست حلقه بخره برام؟! واقعا عجیب شده بود همه میشناختنش بهش احترام میزاشتن، حال میکردم چون همراهش بودم کسی چپ نگاهم نمی‌کرد معلوم بود این پاساژ برا پولدار و سلبریتیاس.. + این یکی از حلقه ها رو انتخاب کردم که سری تکون داد به مرده که خیره داشت نگاهمون میکرد گفت - بیارید ست اینو! برای من آخرین سایز و برای خانومم.. نگاهی به انگشتم کرد - اولین سایز و بیارید! خیلی درشت بود من خیلی ریز بودم اون شب ، شب اول داشتم جون میدادم.. خیلی بد رفتار شده بود اون شب باهام با یاد آوریش بازم حالم بد میشد.. آوردن + بفرمایید! اینو گفتن به حلقه کوچیک و برداشت و کرد توی دستم.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 سرش و آورد کنار گوشم لب زد + این حلقه از دستت در نمیاد! سر تکون دادم بعد اون حلقه بزرگه رو دست خودش انداخت مگه حاج بابا چی بهش گفته یود؟! که این همه عوض شده بود خوب بود عوض شدنش خوب بود دیگه کمتر کنایه میزد کمتر بهم میگقت روستایی.. خوب بود.. لبخندی زدم بعد به سرویسای طلا نگاه کردم چشمم به یه گردنبند خورد خیلی دوست داشتم داشته باشم بندازم دور گردنم اونو.. ولی حیف نمیشد پول نداشتم + خوشت میاد ازش؟! فورا چشم گرفتم ، گیج سر برگردوندم - چی؟! + از اون زنجیر - خوشگله! به‌طلا فروش اشاره کرد + اون و بدین من!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یارِ چیش قشنگُم 👀♥︎ بیو دورِت میگردُم🥺... ‌‌‌
- تو بابایِ مورد علاقهِ کودک درونمی قربونت برم ((: ‌‌‌
[Erfan Tahmasbi]Erfan Tahmasbi - Emshab [SevilMusic].mp3
زمان: حجم: 7.7M
تو نه غمی ببارمت نه نامه ای بخوانمت نه اینکه دوست بدانمت بگو که هستی؟!❤️‍🩹:) ‌‌
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 زنجیر و گرفت آورد جلو زنجیر و برداشت + خوبه؟! با چشمای ذوق زده بهش زل زدم - برا منههه؟! تک خنده ای کرد + برا توعه! داشتم پس می افتادم انقدر که ذوق داشتم تک خنده ای کردم بغلش کردم - وای مرسی.. اینو گفتم باورم نمیشد برا خودم باشه.. پشت کردم بهش زنجیر و بست دور گردنم از اینه به خودم نگاه کردم خیلی خوشگل بود خیلی.. خیلی ام سنگین بود حدودا سی گرم اینا میشد کارتش و گرفت سمت طلا فروش +حساب کنید! خوب بود شوهر پولدار ، اصلا به هیچ چیزی فکر نمیکردی دغدغه ها میشد رنگ لباس و ناخون. لبخند از رو لبم کنار نمی‌رفت هیچ جوره.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 برگشتم سمتش + اووم ، آقا پاشا.. برگشت نگاهی بهم کرد - جان.. جان؟! عجیب بود! + من یه جایی رو میشناسم ، برای غذا خوردن فست فودیه ، خیلی خوبه ، میشه بریم اونجا؟! لب زد : - بریم اونجا مردم میریزن سمتم! لبمو گاز گرفتم راست می‌گفت ناراحت نشدم چون نگفت نه ، گفت میریزن سمتم دلیلش و توضیح داد دوباره پچ زد - ولی ماسک میخرم ، بریم! چشمام برق زد + جدی؟! تک خنده ای کرد - اره! بریم لباس بخر بعد.. با دیدن لباس زیـ....ـ.ر فروشی فهمیدم که لباس زـی....ر ندارم حالا باید چجوری میگفتم بهش.. وایساد نیم نگاهی بهم انداخت بعد به مغازه نگاه کرد + لباس زـی...ـ.ر لازمته؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏