eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
741 عکس
239 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یارِ چیش قشنگُم 👀♥︎ بیو دورِت میگردُم🥺... ‌‌‌
- تو بابایِ مورد علاقهِ کودک درونمی قربونت برم ((: ‌‌‌
[Erfan Tahmasbi]Erfan Tahmasbi - Emshab [SevilMusic].mp3
زمان: حجم: 7.7M
تو نه غمی ببارمت نه نامه ای بخوانمت نه اینکه دوست بدانمت بگو که هستی؟!❤️‍🩹:) ‌‌
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 زنجیر و گرفت آورد جلو زنجیر و برداشت + خوبه؟! با چشمای ذوق زده بهش زل زدم - برا منههه؟! تک خنده ای کرد + برا توعه! داشتم پس می افتادم انقدر که ذوق داشتم تک خنده ای کردم بغلش کردم - وای مرسی.. اینو گفتم باورم نمیشد برا خودم باشه.. پشت کردم بهش زنجیر و بست دور گردنم از اینه به خودم نگاه کردم خیلی خوشگل بود خیلی.. خیلی ام سنگین بود حدودا سی گرم اینا میشد کارتش و گرفت سمت طلا فروش +حساب کنید! خوب بود شوهر پولدار ، اصلا به هیچ چیزی فکر نمیکردی دغدغه ها میشد رنگ لباس و ناخون. لبخند از رو لبم کنار نمی‌رفت هیچ جوره.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 برگشتم سمتش + اووم ، آقا پاشا.. برگشت نگاهی بهم کرد - جان.. جان؟! عجیب بود! + من یه جایی رو میشناسم ، برای غذا خوردن فست فودیه ، خیلی خوبه ، میشه بریم اونجا؟! لب زد : - بریم اونجا مردم میریزن سمتم! لبمو گاز گرفتم راست می‌گفت ناراحت نشدم چون نگفت نه ، گفت میریزن سمتم دلیلش و توضیح داد دوباره پچ زد - ولی ماسک میخرم ، بریم! چشمام برق زد + جدی؟! تک خنده ای کرد - اره! بریم لباس بخر بعد.. با دیدن لباس زیـ....ـ.ر فروشی فهمیدم که لباس زـی....ر ندارم حالا باید چجوری میگفتم بهش.. وایساد نیم نگاهی بهم انداخت بعد به مغازه نگاه کرد + لباس زـی...ـ.ر لازمته؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏