eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10.1هزار دنبال‌کننده
762 عکس
245 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 - راه بیوفت! صداش خشن بود دیگه اون ملایمت چند دقیقه پیش و نداشت خونسرد شده بود مثل همیشه با اخمای در هم اخماش باز نمیشد تا قبل امروز و دیروز ، همینجوری بود کلا! همیشه همه جا مثل پسرای تخس اخم داشت حتییی زماان خواب همیشه! آب دهنم و قورت دادم دنبالش راه افتادم با قدمای کوتاه.. پشت سرش حرکت کردم و راه رفتم سوار ماشین آخرین مدل روزش شدیم.. + کمربند بیند! حرفش و گوش دادم بستم - درست میگی ، شات من یه دختر بی سواد روستایی نیست! حرفش درد داشت خودم نسبت داده بودم به خودم اینارو جلوی خودش ولی بازم از زبون اون شنیدن دزد داشت خیلی ام درد داشت اشکم از گوشه چشمم افتاد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 فورا پاک کردم نمی‌خواستم غرورم بشکنه! آب دهنم و قورت دادم سرم درد میکرد شانش یه دختر روستایی نبود! + حیف مجبورم ببرمت وگر.. برگشت نگاهش که بهم افتاد حرفش و نصفه ول کرد چیزی نگفتم فقط عصبی روی فرمون ضرب گرفت - میخوای برم خونه بابام .. + نه! - نمی‌خوام یه دختر روستایی همراهیت کنه چیزی نگفت چرا چیزی نمی‌گفت ؟! فقط خودش حق داشت عصبی بشه!؟ حاج بابا گفته بود من مثل دخترشم.. رام میداد می‌رفتیم زنگ میزدم باهاش نمی‌رفتم حس بدی بود!! خیلی بد بود اینکه آدم بی کس و بی پناااه باشه.. من بودم! من شوهرم هوام و نداشت؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
⛔ شب ازدواج عجیب پسر پادشاه! پیری بود که تنها فرزند او پسری بود بسیار زیبا ! پسر با دختری زیبا و قوی ازدواج کرد ولی فردای پس از ازدواج نعش آن دختر را از اتاق بیرون آوردند! ماه بعد پسر با دختر فرمانده لشکر شاه ازدواج کرد ولی درست بعد ار شب اول زندگی شان آن دختر نیز بطرز عجیبی دیگر از رختخواب بلند نشد.. سوم نیز با دختر وزیر به همین شکل بود که آن نیز جان خود را از دست داد تا اینکه... ماجرا سنجاق شده در چنل زیر 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b به شدت توصیه می‌شود
هدایت شده از حکایت های شیرین
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad