eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
772 عکس
246 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
باران بزند تا که غزلخوان تو باشم با یاد تو سرمست شوم سر دهم آواز
بیاباهم یکی بشیم.. 🫂🔥 - فهمیدم! لبخند کجی زد + آفرین دختر خوبم . دختر خوبم؟! داشتم میمردم برای این حرف زدناش.. برای این کلمه های کوچک داشتم جون میدادم سرخ و سفید میشدم من با دو قدم رسوندن خودم و به در خونه اش باز کردم با کلید رفتم تو... در و بستم فقط که همون لحظه صدای زنگ گوشی اومد گوشی که خریده بود هول شده از کارتون در آوردم جواب دادم + بله؟! - مگه نگفتم در و قفل کن؟! کلید و توی در چرخوندم + قفل کردم - آفرین برو خونه زود میام کارمو انجام بدم اینو گفت بعد منتظر چیزی از من نشد قطع کرد لب گزیدم .. صدای ماشینش که روشن شد اومد و بعد هم صدای گاز دادن و دور شدنشو. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بیشم...🫂🔥 از پله ها بالا رفتم کلید و انداختم و در و باز کردم وارد شدم چشمام دور تا دور خونه گشت میخواستم مطمعن بشم کسی نیست بعد در و بستم قفل کردم روی مبل نشستم تند تند کارام و انجام میدادم با هول شالمو در آوردم و دکمه های مانتومو باز کردم به خودم تشر زدم +چه خبره این همه عجله.. لب گزیدم هیجان زده بودم بلاخره با یه تاب بندی نشسته بودم روی تخت به گوشی نگاه کردم خیلی خوشگل بود گرون و خوشگل.. آخرین مدل بود بازش کردم خودش و توش سیو کرده بود - شوهرم! ابروهام بالا پرید شوهرن؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
برایت چای میریزم ‌، برایم زندگی دم کن ‌؛
یه جوری چشات قشنگه که دلم میخاد چشاتو بغل کنم:)
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 لبخند اومد روی لبم که فورا جمعش کردم اسمش و تغییر دادم + شوهر موقت! این بهتر بود آخه یه دختر روستایی که تو زندگیش جا نداشت داشت؟! نچ فکر نمی‌کردم جا داشته باشه.. دلم گرفت کاش روستایی نبودم ، کاش یه جور به دلش می نشستم هی میزد توی سرم این روستایی بودنم و اینکه از روستا اومده بودیم و هی بهم می‌گفت گوشی رو گذاشتم روی مبل بغضم گرفت گوشی رو هم ازم می‌گرفت ؟ وقتی داشتیم جدا میشیدم؟! میخواستم چیکار حالم بد بود نیاز داشتم برم و یه سر به بابا مامان بزنم بلند شدم به جهنم که گفته بود تو خونه بمون میخواستم برم یه سر خونشون.. آماده شدم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 مانتویی که دم دست بود با یه شلوار کتان زنونه و یه سال مشکی شدم کردم کیفم و به علاوه کارتی که پاشا بهم داده بود برداشتم گذاشتم توی کیفم در و قفل کردم از خونه زدم بیرون گوشی ام توی کیفم گذاشتم میترسیدم کسی بفهمه منظورم دزدا بود بفهمن آیفون دارم از دستم بزنن.. لب گزیدم دستم و برای تاکسی بلند کردم و بعد وایسادنش‌ سوار شدم آدرس دادم جلوی خونه مامان اینا پیاده کرد یا ذوق پیاده شدم مامان زیاد زنگ نمیزد بهم هنوزم ازم دلگیر بود.. نیمدونست من این چند روز بستری شدم وگرنه که مطمعن بودم جونش برام درمیره‌. در زدم بعد دو تقه در باز شد.. مامان بود چشمام برق زد + مامان سلام. پر ذوق گفتم. اصلا دیدن پدر و مادر خودش یه چیز دیگه بود.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏