eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
772 عکس
246 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
برایت چای میریزم ‌، برایم زندگی دم کن ‌؛
یه جوری چشات قشنگه که دلم میخاد چشاتو بغل کنم:)
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 لبخند اومد روی لبم که فورا جمعش کردم اسمش و تغییر دادم + شوهر موقت! این بهتر بود آخه یه دختر روستایی که تو زندگیش جا نداشت داشت؟! نچ فکر نمی‌کردم جا داشته باشه.. دلم گرفت کاش روستایی نبودم ، کاش یه جور به دلش می نشستم هی میزد توی سرم این روستایی بودنم و اینکه از روستا اومده بودیم و هی بهم می‌گفت گوشی رو گذاشتم روی مبل بغضم گرفت گوشی رو هم ازم می‌گرفت ؟ وقتی داشتیم جدا میشیدم؟! میخواستم چیکار حالم بد بود نیاز داشتم برم و یه سر به بابا مامان بزنم بلند شدم به جهنم که گفته بود تو خونه بمون میخواستم برم یه سر خونشون.. آماده شدم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥 مانتویی که دم دست بود با یه شلوار کتان زنونه و یه سال مشکی شدم کردم کیفم و به علاوه کارتی که پاشا بهم داده بود برداشتم گذاشتم توی کیفم در و قفل کردم از خونه زدم بیرون گوشی ام توی کیفم گذاشتم میترسیدم کسی بفهمه منظورم دزدا بود بفهمن آیفون دارم از دستم بزنن.. لب گزیدم دستم و برای تاکسی بلند کردم و بعد وایسادنش‌ سوار شدم آدرس دادم جلوی خونه مامان اینا پیاده کرد یا ذوق پیاده شدم مامان زیاد زنگ نمیزد بهم هنوزم ازم دلگیر بود.. نیمدونست من این چند روز بستری شدم وگرنه که مطمعن بودم جونش برام درمیره‌. در زدم بعد دو تقه در باز شد.. مامان بود چشمام برق زد + مامان سلام. پر ذوق گفتم. اصلا دیدن پدر و مادر خودش یه چیز دیگه بود.. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏