بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_123
لبخند اومد روی لبم
که فورا جمعش کردم
اسمش و تغییر دادم
+ شوهر موقت!
این بهتر بود
آخه یه دختر روستایی که تو زندگیش جا نداشت
داشت؟!
نچ
فکر نمیکردم
جا داشته باشه..
دلم گرفت
کاش روستایی نبودم ، کاش یه جور به دلش می نشستم
هی میزد توی سرم این روستایی بودنم و
اینکه از روستا اومده بودیم و هی بهم میگفت
گوشی رو گذاشتم روی مبل
بغضم گرفت
گوشی رو هم ازم میگرفت ؟
وقتی داشتیم جدا میشیدم؟!
میخواستم چیکار
حالم بد بود
نیاز داشتم برم و یه سر به بابا مامان بزنم
بلند شدم
به جهنم که گفته بود تو خونه بمون
میخواستم برم یه سر خونشون..
آماده شدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_124
مانتویی که دم دست بود با یه شلوار کتان زنونه و یه سال مشکی شدم کردم
کیفم و به علاوه کارتی که پاشا بهم داده بود برداشتم
گذاشتم توی کیفم
در و قفل کردم
از خونه زدم بیرون
گوشی ام توی کیفم گذاشتم
میترسیدم کسی بفهمه
منظورم دزدا بود
بفهمن آیفون دارم
از دستم بزنن..
لب گزیدم
دستم و برای تاکسی بلند کردم و بعد وایسادنش سوار شدم
آدرس دادم
جلوی خونه مامان اینا پیاده کرد
یا ذوق پیاده شدم
مامان زیاد زنگ نمیزد بهم
هنوزم ازم دلگیر بود..
نیمدونست من این چند روز بستری شدم
وگرنه که مطمعن بودم جونش برام درمیره.
در زدم
بعد دو تقه در باز شد..
مامان بود
چشمام برق زد
+ مامان سلام.
پر ذوق گفتم. اصلا دیدن پدر و مادر خودش یه چیز دیگه بود..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حسرت وصل تو در سینه من میماند
چون کویری که در حسرت باران مانده🌧🤍
هدایت شده از داستان های جذاب
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳
برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ...
🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
بیاباهم یکی بیشم🫂🔥
#pArT_125
فورا بغلم کرد
+ وای دخترم..
دستامو دورش پیچیدم
هرچند سرد شده بودیم سر ازدواج زوریم با پاشا
ولی بازم دخترش بودم
+ دلم برات تنگ شده بود
روم و بوسید
- منم!
آروم هلم داد تو
+ بیا عزیز مادر بیا.
رفتم داخل
حالم خوب بود
اصلا خونه پدر یه چیز دیگه ای بود
یه حال و هوای دیگه ای داشت
لبخندی زدم
+خوش اومدی دخترم..
فورا رفت آشپزخونه
به خونه زندگیمون نگاه کردم
وسایلی که داشتیم همش قدیمی و کهنه شده بودن
لبخندی کمرنگ شد
وضعیت مالیمون خوب نبود با این که بابا صبح تا شب کار میکرد
+ خوبی مامان؟
پیرتر شده بود
خیلی پیر تر از وقتی که دیده بودمش
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥
#pArT_126
- خوبم..
به خونه زندگیمون نگاه کردم
دور و برم پر بود از پارچه
معلوم بود کار راسته دوری انجام میده
آرتروز گردن داشت
وای!
با اون حالتش کار میکرد و من ، اونجا خوش و خرم زندگی میکردم؟
لبم لرزید
که سریع کشیدم زیر دندونم
تا خفه کنم خودمو
خفه نشدم هیچ
که لایه پر شده چشمم اومد پایین
افتاد روی گونه ام
فورا با هول پاک کردم
+ بابا کی میاد؟!
نگاهی به ساعت انداخت
۱۲,۱ شب!
با بهت نگاهش کردم
چرا انقدر دیر؟!
مگه کار شرکت ساعت ۵ تموم نمیشد؟
یه کارگر ساده بود بود دیگه
+ چرا انقدر دیر؟!
لب زد
- میره تاکسی مادر
﹏﹏﹏﹏﹏﹏