eitaa logo
دُچــــ☁︎ــــاࢪِ طُ 𐚁̸˖ ֢
10هزار دنبال‌کننده
774 عکس
247 ویدیو
0 فایل
« دُچــــ☁︎ـــاࢪِ طُ ღ در هیاهویِ جهان، من به آرامشِ چشمانِ «طُ» دُچارم... ‌—-------------------------- تبلیغات @Baran_HQ 𐚁̸˖ ֢📩
مشاهده در ایتا
دانلود
<👰🏻‍♀💐🤍>
حسرت وصل تو در سینه من می‌ماند چون کویری که در حسرت باران مانده🌧🤍
هدایت شده از داستان های جذاب
❌ داشتم زن بارداری رو میشُستم که لبهای جنازه تکون خورد و زیر لب گفت روی من آب نریز من هنوز زنده ام رفتم بیرون غسالخونه و داد زدم دخترتون زنده هست توقع داشتم خونوادش شوکه بشن از خوشحالی بال در بیارن ولی در کمال ناباورانه اصلا اینجور نبود.😳 برادرش اومد نزدیکم و گفت که بشورش و کفن کن .با تعجب گفتم مگه شما نشنیدید من بهتون گفتم خواهرتون زنده است یهو چیزی گفت که خُشکم زد بهم گفت ... 🔞 ادامه داستان👇 باز شــــشــــــــود https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
بیاباهم یکی بیشم🫂🔥 فورا بغلم کرد + وای دخترم.. دستامو دورش پیچیدم هرچند سرد شده بودیم سر ازدواج زوریم با پاشا ولی بازم دخترش بودم + دلم برات تنگ شده بود روم و بوسید - منم! آروم هلم داد تو + بیا عزیز مادر بیا. رفتم داخل حالم خوب بود اصلا خونه پدر یه چیز دیگه ای بود یه حال و هوای دیگه ای داشت لبخندی زدم +خوش اومدی دخترم.. فورا رفت آشپزخونه به خونه زندگیمون نگاه کردم وسایلی که داشتیم همش قدیمی و کهنه شده بودن لبخندی کمرنگ شد وضعیت مالیمون خوب نبود با این که بابا صبح تا شب کار میکرد + خوبی مامان؟ پیرتر شده بود خیلی پیر تر از وقتی که دیده بودمش ﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیاباهم یکی بشیم... 🫂🔥 ‌ - خوبم.. به خونه زندگیمون نگاه کردم دور و برم پر بود از پارچه معلوم بود کار راسته دوری انجام میده آرتروز گردن داشت وای! با اون حالتش کار میکرد و من ، اونجا خوش و خرم زندگی میکردم؟ لبم لرزید که سریع کشیدم زیر دندونم تا خفه کنم خودمو خفه نشدم هیچ که لایه پر شده چشمم اومد پایین افتاد روی گونه ام فورا با هول پاک کردم + بابا کی میاد؟! نگاهی به ساعت انداخت ۱۲,۱ شب! با بهت نگاهش کردم چرا انقدر دیر؟! مگه کار شرکت ساعت ۵ تموم نمیشد؟ یه کارگر ساده بود بود دیگه + چرا انقدر‌ دیر؟! لب زد - می‌ره تاکسی مادر ﹏﹏﹏﹏﹏﹏