Amir Mahor - [ MyBia2Music.Com ]Amir Mahor - Hang Drum.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
❤️🔥بــــیا بذار قلبامون جفت بشه 🌱
بـــیا خوشگلم 💜
بیا با هم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_135
+ رفتن خونه پدر مادرم اجازه نمیخواد!
اینو گفتم
دلگیر بودم
تو این جمله ام مشخص بود؟!
مشخصه.
نه
مشخص نبود تو این جمله ام ، دلخوریم..
لبم و گاز گرفتم
- از این به بعد میگیری..
اینو گفت
بعد گوشیم و برداشت
گرفت سمتم
- همیشه امکوشیت دستت باشه
خیلی خوشگل بود
گوشی
کی میتونست در مقابل آیفون مقاومت کنه؟!
از دستش گرفتم
+ باشه.
دوست داشتم همش عکس بگیرم و استوری کنم
برای اون بچه های فامیل فضول!!!
باید همین کار و میکردم
+ غذا داریم؟
بی حواس گفتم
- ها؟
بعد انگار گرفتم وی گفته لب زدم
+ آهان اره داریم..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
بیا باهم یکی بشیم...🫂🔥
#pArT_136
بلند شدم
دستام و بالا زدم
میخواستم غذا درست کنم
+ چی میخوری درست کنم؟
لب زد
- چی بلدی؟!
شونه ای بالا انداختم
+ همه چی رو تقریبا میتونم درست کنم
لبخندی زد
- به کشتنمون ندی یه وقت؟!
پشت چشم نازک کردم
+ میتونی نخوری و از بیرون سفارش بدی..
بدون اینکه به حمله ام اهمیتی بده لب زد :
- درست کن برام قرمه سبزی..
سری تکون دادم.
لبم و گاز گرفتم
+ یه چیز دیگه درست کنم؟!
- چیه بلد نیستی؟
این نگاه خیره اش ، داشت اذیتم میکرد.
لبم و گاز گرفتم
+ بلدم ، طول میکشه ها..
- اشکال نداره، میخوام ببینم چی درست میکنی بخورم
سر تکون دادم
موهام و بالاس سرم جمع کردم
مانتو رو در آوردم..
﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔹مراد با زن و پسرش توی روستایی زندگی می کرد، یه روز مراد تصمیم گرفت بره یه شهر دور واسه کار به زنش گفت من بیست سال می مونم اون جا اگه بعد این مدت برنگشتم تو آزادی هر کاری خواستی بکنی مراد راه افتاد و سمیرا و پسر یه ماهه شون رو گذاشت و رفت.
توی یه شهر دیگه یه کار پیدا کرد که صاحبش مرد مهربونی به اسم حاج صالح بود حاج صالح مراد رو به خاطر درستکاریش خیلی دوست داشت بیست سال که گذشت مراد تصمیم گرفت برگرده روستاش به حاج صالح گفت دیگه باید برم دلم واسه زن و بچه ام تنگ شده ، زنم قول داده که منتظرم بمونه حاج صالح کلی اصرار کرد یه سال دیگه بمونه ولی مراد محکم گفت می خوام برگردم حاج صالح سه تا سکه طلا بهش داد و گفت این هدیه ناقابل من ، مراد تشکر کرد سکه ها را گرفت و زد به راه روستا بی خبر از اینکه چه اتفاقی جلوشه ...😭😢👇
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
ادامه ی این داستان واقعی 👉
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274