eitaa logo
دخترانِ‌ پرواツ
904 دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
1.4هزار ویدیو
24 فایل
🌱بښمِـ اللّهـ... ☺دختران پروا مِصداق دُختر خانوماییه که: • ⌠پـــیـــرو آقــاݩ⌡• پَروا ←پِیرواݩِ آقـا ✅فَقط در ایتاییم وشُعبہ دیگه اے نداریم💚 کپی از پست ها ؟ حلالتون😍😁 😁خادممون↶ ≫⋙ @Fezeh114 👀کانال دوممون ↶ ≫⋙ @Toktam_gallery_13
مشاهده در ایتا
دانلود
یه‌سلامم‌بدیم‌‌! به‌🌱 روبه‌قبله‌دست‌راستمونو‌بزاریم،رو قلبمون💛🤚🏻 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ 《اَلسَّلام‌ُعَلَیک‌َیا‌حُجَّه‌َالله‌ِفِی‌اَرضِهِ🌸》 『بسم‌اللھ‌ِ‌الرحمنِ‌الرَحیم』 + السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌱
🖤🖇 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ 『بسم‌اللھ‌ِ الذی‌خَلقَ‌الحُسَیۡن؏🌿』 السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ ... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن
🤩 •||🌿°• 〖دنبال‌این‌باشیدڪھ⇩ یھ‌دوستِ‌خوب‌پیداڪنید ڪھ‌شماࢪوبھ‌خدا بࢪسونھ . . ؛ !_ • 🍃 ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva
❗️ 🍃وارد منزل امام صادق(ع) شدم ، دیدم ایشان کیسه زردرنگی را بالای طاقچه گذاشته اند و به شدت از آن مراقبت میکنند ، تعجب کردم و از امام پرسیدم داخل این کیسه چیست که اینطور از آن مراقبت میکنید که فرمودند : ❣هذا تربت قبر الحسین ❣ در ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva
امام على عليه السلام: برخورد خوب بر استحکام برادری می افزاید. ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva
『❤️』 گنبد؛ظریح؛فرشِ‌حرم؛چہآرچوب‌درب هرچیزمنتصب‌بہ‌توباشد‌شفآۍماست ! -بہ‌آه‌ِدلمآن‌رحمے (:"💔 ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
《😌🧡》 •وانّي‌احبڬ‌ اکثراتِّساعامن‌السماء: ومن ؛ وسیع تراز آسمان دوستت دارم(: 😍🖐🏻 ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva
بزࢪگے مےگفٺ: قشنگ‌ٺرین حس سجده اینکہ تو در دل زمین سخن میگی و ٺوے آسمون صداٺو مۍشنون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دخترانِ‌ پرواツ
💠بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ💠 💟 #عقیق_112 چند ماه اول زندگی خوبی داشتیم ... اما رفته رفته متو
💠بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ💠 💟 نگاهم به صفحه ی تلویزیون 41 اینچی بود و فکرم جای دیگری... داشتم معادله حل میکردم... داشت جور میشد همه چیز. روی پاهای مامان پری خوابیده بودم و او به عادت کوکی موهایم را شانه میزد و میبافت. لبخندش را حین این کار دوست داشتم. حلقه ی خیار پوست نکرده ام را به دهان گذاشتم و گفتم: چرا اینقدر زود سامره رو میفرستی بخوابه! نامردیه بابا دو روزه درست درمون ندیدمش... موگیس کنان میگوید: واسه خاطر اینکه فردا از خواب بیدار کردنش کار حضرت فیله خانم!مدرسه داره و مدام تو مدرسه چرت میزنه اگه خوب نخوابه! تک خنده ای میکنم و میگویم: کمیل چه درس خون شده!!! او هم میخندد و میگوید: معجزه است ! بابا محمد هم می آید و کنار ما مینشیند. لبخند زنان به ما خیره میشود و من تنم گرم میشود از این نگاه گرمش. بابا محمد همیشه گرم بمان... سردی ات خون توی رگهایم را منجمد میکند! مامان عمه و ابوذر دارند با هم مشورت میکنند کادو برای تولد زهرا چه بخرند و من فکر میکنم چه این نامزد بازی ها مضحکند! اتفاقات امروز را دو به شکم که بگویم یا نه... خانه گرم است و مثل سابق... دوست ندارم جَوَش را خراب کنم... اما بالآخره که چه؟ نگاه به موهای گیس شده ام میکنم و میگویم: خیلی خوشکل شده مامان پری... دستت طلا. لبخند میزند و من سرش را پایین تر می آورم و چانه اش را میبوسم. بابا دوباره میخندد. مامان پری دستی به سرم میکشد و میگوید: جدیدا زیاد مامان پری مامان پری میگی! حق داشت عزیز دلم.صادقانه میگویم: از این به بعد هم میخوام مامان پری صدات بزنم! ابرویی بالا می اندازد و میگوید: چرا اونوقت... _چون دیگه نمیترسم! _ترس؟ خیره به چشمهایش میگویم: نمیدونم... یه فوبیای مسخره بوده شاید... من میترسیدم مامان صدات کنم. میترسیدم تو هم بری! مثل مادر خودم. مثل خان‌جون... مامان عمه رو هم بدون عمه‌ی تنگش مامان صدا نمیزنم! محو لبخند میزند: چه مسخره دلیل میاری آیه... _گفتم که مسخره است... دوباره به تلویزیون خیره شد. دل دل کردن را کنار گذاشتم و گفتم: مامان پری... همانطور خیره گفت:جانم؟ _جونمت سالمت. روی پیشانی ام ضربه ای مینوازد و میگوید: حرفتو بزن ولد چموش! بی مقدمه گفتم: مامانم فهمید.... هم بابا محمد و هم پریناز ناگهانی به سمتم برگشتند! لعنتی اینطوری نه! این را نمیخواستم! بابا محمد چشمهایش را ریز کرد و پرسید: یه بار دیگه بگو. از روی پای پریناز بلند شدم و کنارش نشستم... سرم را به زیر انداختم و با گیس هایم ور رفتم و گفتم: امروز اومد پیشم... بالآخره منو شناخته بود.... خواستم با شوخی سر و تهش را هم بیاورم: هیچی یه ذره هندی بازی در آوردیم و تموم شد. مامان پری کمی عصبی گفت: درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ به همین راحتی؟ موهایم را پشت گوشم دادم و گفتم: چیز خاصی نبود آخه... اومد و دلایل خودشو گفت برای رفتن. همون حرفهای شما منتها با دلایل خودش... بابا محمد اخم کرده بود. لبخند زنان گفتم: اون اخمایی که داره کم کم فرو میره تو دماغتون رو از هم وا کن بابا جان! چیزی نشده که. کمی از حجم و وزن اخم هایش کم میشود و میگوید: دیگه چیزی نگفتن؟ _نه چی مثلا؟ ✍نیل۲ ─┅═ঊঈ🌸ঊঈ═┅─ @Dokhtarane_parva