درود ایتام الان بالا اومد بخدا الان براتون میپارتم انقدم لف ندید خب نت ضعیفه ایتا ضعیفه تقصیر من چیه؟؟😢
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏𝟖
رفتم تو آشپزخونه که چایی بیارم.
مریم: خب همونطور که در جریان هستید برای امر خیر مزاحم شدیم.
ا: بله بله آقا رهام گفتن که خاطرخواه آبجی من شدن و اگه میشه بیان خواستگاری.
فرهاد: بله میریم سر اصل مطلب این پسر ما از خواهر شما خوشش اومده و اگه میشه به غلامی قبولش کنین.
آ: .... بفرمایید چایی.
م: مرسی بهبه چه دختری😍
ف: مرسی دخترم.
آ: بفرمایید آقا رهام😊
ر: مرسی آلما خانوم(نیشم داشت تا بنا گوش باز میشد ولی جلوی خودمو گرفتم)
آ:(وووییی چقدر قشنگ نگاه میکنهههه)
... بفرمایید رها خانوم.
ر: عاااا مرسی خوشگلم دستت درد نکنه.
آ: به حامی و سپیده و امین هم چایی تعارف کرد م و رفتم نشستم.
رهام درست روبه روی من بود.
هی بهم نگاه میکرد و میخندید.
ح:(یواشکی) ماشالا که چقدرم دلباخته هم هستن... هی بهم نگاه میکنن و میخندن.
کم مونده یه چشمکم بهم بزنن😂
س:(یواشکی) هه🤣 دیگه عاشق شدن دیگه کاریش نمیشه کرد.
چقدرم قشنگ بهم نگاه میکنن.
ا:خب رهام جان دوست خیلی خوب بنده هستن و کامل میشناسمشون و دیگه تو شرکت من کار میکنن.
دیگه نیاز نیست بپرسم کارش چیه و ماشینش چیه و اینا... فقط؟؟
رهام خونه داره یا نه؟!!! اینو نمیدونم.
ر: آره.... داداش یه واحد آپارتمان دارم وسایلشم تکمیله.
ا: خب خوبه آفرین.
س: اممم... ببخشید فضولی نباشه آقا رهام تو شرکت آقا امین چیکار میکنن؟
ر: خب... من حسابدار هستم☺️
ح:عههه اتفاقا منم تو شرکت پدر زنم حسابدار هستم چه خوب.
ر: بهبه پس همکاریم باهم.
ح: آره یجورایی😇
ف: خب اگه مشکلی نداشته باشین این دوتا جَوون برن تو اتاق و حرفاشون رو باهم بزنن.
ا: اممم مشکلی نیست برن حرف بزنن.
خواهر گلم آقا رهام رو راهنمایی کن به اتاقت.
آ: بله چشم.... آقا رهام بفرمایید😇
ح:(یواشکی) باور کن الان میرن تو اتاق بهم اعتراف میکنن بعدش لاو میترکونن🤣🤣
س:(یواشکی) عیوااایی حامی زشته عههه😂
چقدر تو امشب نمک میریزی.
ح: نمیدونم والا چقدر نمک شدم😃
آ: .... بفرمایید داخل آقا رهام.
ر: اول خانوما بفرمایید☺️🤌🏻
آ:عااااا.... مچکرم.
ر: امممم... خب ببینید بنده همون روزی که تو کافه شمارو دیدم تو نگاه اول عاشقتون شدم آلما خانوم.
دیگه وقتی آقا امین بهتون گفتن میخوام بیام خواستگاری اینو فهمیدین دیگه.
آ: خب..... دروغ چرا؟ منم وقتی اومدین تو کافه تو نگاه اول عاشقتون شدم و خیلی خوشم اومد ازتون.
همش خدا خدا میکردم که یه بار دیگه ببینمتون که دیگه اینم امین گفت شماهم عاشق من شدین و میخواین بیاین خواستگاریم دیگه خیلیی خوشحال شدم.
ر: خب.... میدونید دیگه دوست داداشتون هستم و تو شرکت خودش کار میکنم.
یه واحد آپارتمان دارم که وسایلش تکمیله و ماشین هم دارم.
آ: امممم..... بله میدونم چیزه.. خب شما میدونید که بنده کافه دارم و کار میکنم.
شما مشکلی ندارین با کار کردن من؟؟
ر: ... نه نه اصلا مشکلی ندارم.
اتفاقا باریستایی شغل جالبیه خیلی دوست دارم یاد بگیرم.
آ: ایشالا دفعه بعد که اومدین کافم یادتون میدم😂
ر: ههه😂 حتما. خب ببینید خط قرمز من دروغ و خیانته. خیلی بدم میاد از این دوتا چیز.
آ: بله اتفاقا خط قرمز منم همین چیزاس ولی پنهون نباشه یچیزایی رو از امین مخفی کردم بهش نگفتم اونم چون مجبور بودم.
ر: ببخشید فضولی میکنم مگه چی بوده که بهش نگفتین؟😁
آ: قضیش طولانیه😄
ولی مثلا اون روز بهش نگفتم که عاشق شما شدم دیگه.
𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏𝟖 رفتم تو آشپزخونه که چایی بیارم. مریم: خب همونطور که در جریان هستید برای امر خیر مزاحم شدیم
اینم از پارت میخوام برم یکی دیگه هم براتون بنویسم🎀
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏𝟗
ر: اون روز من میخواستم به امین بگم ولی خب ترسیدم استخونامو خورد کنه😅
ولی خب... دیگه نتونسم تو دلم نگه دارم بهش گفتم که عاشق شما شدم.
س: ( چند دقیقه بعد رهام و آلما از اتاق اومدم بیرون.)
ح:(یواشکی) چه عجب مذاکراتشون تموم شد😂🤭
س:(یواشکی) حاامیی🤣
رها: خب.... چیشد ؟؟
آ: اممم... من مشکلی ندارم جوابم مثبته.
ر: منم که از اول جوابم مثبت بود😅😂
ح: بهبه خب مبارکههه👏🏻👏🏻
ف: بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.
م: بیاید بیاید بشینید... ایشالا به پای هم پیر بشین چقدرم بهم میاین.
آ: مرسی مرسی😊
س: آلما جونم مبارک باشه،اون دسته گلی که تو عروسیم گرفتیاااا جواب داد🤣
آ: بله دیگه یه دسته گل مارو فرستاد خونه بخت سپیده جون😂🎀
ا: خب دیگه از دستت خلاص شدم🤣🤣
شوخی میکنم انقد ناراحتم تو از پیشم بری تنها میشم بخدا.
آ: عیوااایی حالا اشکمو درنیار توروخدا.
ف: اگه موافق باشین فردا بریم خرید برای عقد یه محضرم میگیریم دیگه حالا چه تاریخی و چه ساعتی باشه خودتون میدونید.
رها: محضر نه بریم باغ بهتره هااا.
ر: ... آره رها راست میگه فضای باز خوبه عقدم آریایی باشه.
آ: منم موافقم عالیههه.
ا: خب پس... عقدم یه هفته دیگه باشه ساعت 7 تا 9نیم بزنیم و برقصیم.
آ: آره خوبه این داداش ما همش تو کار قر دادنه🤣
ا: قر که چیزی بدی نیست خوش میگذره.
س: آره حامی رو هم میاریم وسط میرقصه واستون خوبه.
ح: حالا چرا من؟؟؟
س: والا شب عروسیمون خیلی خوب میرقصیدی خوشم اومد.
ر: پس آقا حامی رقاص درجه یک هستن!
ح:نه بابا این زن ما هی هندونه میده زیر بغلمون من زیاد رقصم خوب نیست.
س: ای کاش موقع عروس کشونی ازت فیلم میگرفتم حامی.
یجوری میرقصید هرکی ندونه فکر میکنه چندتا پیک زده داره اون وسط تگری میزنه🤣
آ: همه از خنده غشش رفتیم😂
ا: چند دقیقه بعد رهام و خانوادش رفتن.
حامی اینا هم کم کم داشتن میرفتن.
آ: خب شام بمونید پیشمون دیگه.
س: نه عزیزم باید بریم حامی باید بخوابه فردا بره سرکار خودمم معدم بهم ریخته شد یهو نمیدونم چرا باید بریم دیگه.
آ: باشه هرجور راحتید.
ح: خب... ما دیگه بریم آلما خانوم مبارک باشه😊 خدافظ👋🏻
آ: ممنون آقا حامی خدافظ👋🏻
س: ..... اومدیم خونه.
همین که پامو تو خونه گذاشتم یهو حالت تهوع گرفتم سریع دوییدم طرف دستشویی.
ح: .... سپیدههه حالت خوبه عزیزم؟؟
س: آخخخ.... آره آره خوبم چیزیم نیست.
ح: مطمئنی؟ میخوای بریم دکتر؟
س: .... نه نه حامی خوبم چیزیم نیست.
ح: باشه میریم لباسمو عوض کنم و بخوابم.
س: دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون.
اومدم قدم بردارم به سمت اتاق که....
یهو سرم گیج رفت و ... افتادم زمین.
آخخخخخ
چشام سیاهی میرفت و هیچ جا رو نمیدیدم.
سیاهی مطلق....
ح: با صدای آخ سپیده سریع از اتاق زدم بیرون.
سپیده افتاده بود رو زمین...
هرچی تکونش دادم و صداش زدم ولی جواب نداد... چرا اینجوری شد یهو؟؟
سریع سپیده رو گذاشتم تو ماشین و سریع به سمت بیمارستان حرکت کردم.
𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅 𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆❤️🩹💍
اصکی؟ آرم داره فور بزن😉 https://eitaa.com/Dollux
استوری جدید حاامیی😍😍