محکومیم. به درد، غم، نبودنها، جایخالیش، زندگی، نفسکشیدن، ادامهدادن، تظاهرها، غم و غم و غم.
بذار خودم رو با توهم اینکه اینا همشون دوران محکومیتیه که باید بگذرونم سرگرم کنم.
هدایت شده از سیاهسفید.
خدا از فرشته ها میپرسه: بنده من داره گریه میکنه؟
فرشته ها جواب میدن: بنده ات لبخند نمیزنه؛ بنده ات خیلی وقته از ته دلش نخندیده.
و بعد، فرشته ها شروع میکنن به گریه برای بنده و به خدا میگن: تو میدونی تو قلب بنده ات چی میگذره! پس چرا کمکش نمیکنی؟!
خدا جواب میده: اون داره برای چیزی گریه میکنه که دوسش داشته و از دستش داده.
خدا ادامه میده: هر چیزی که بنده ام از دست داده؛ به وجودم قسم میخورم که قراره یه چیز بهتری بهش بدم! طوری که همه ی آدما تو این دنیا و آخرت ازش شگفت زده خواهند شد.
سوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا، وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند.
پروانهای سوخت؛ در دیار غمهایش.
بالهایش را به آتش سپرد و خاکستر شد، بیآنکه کسی بفهمد تمام عمر، فقط به شمعی پناه آورده بود که دوستش نداشت.