eitaa logo
دوربین مخفی 🎥
10.9هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
21.7هزار ویدیو
0 فایل
(بسم الله الرحمن الرحیم) انتشار پست ها فقط با فوروارد مجاز قلبم فقط بہ یہ دلیل میتپہ دلیلے بہ نأم طُ . . ♾🧡🖇
مشاهده در ایتا
دانلود
دوربین مخفی 🎥
#داستانک تو پدر خوبی میشی ...‌ اون وقتا مثل الان نبود که بچه ها از آدم بزرگ‌ها بیشتر بدونن ،اون و
تو پدر خوبی میشی ...‌ گذشت و دیگه هیچوقت زری رو ندیدم تا امشب تو جشن تولد یه رفیقی خودش بود ،‌همون چهره فقط قد کشیده بود رفیقم رو کشیدم کنار و‌ گفتم این کیه؟ گفت زری خانوم رو میگی؟ وقتی مهمون داریم میاد کارامون رو انجام میده آخه شوهرش از داربست افتاده و نمیتونه کار کنه، گفتم بچه هم داره ،‌گفت تو‌ که فضول نبودی، آره یه دختر داره، دریا... زدم از خونه بیرون با دو جمله که مدام تو‌ ذهنم تکرار میشه... دریا خانوم لک لک بچه رسون دست خوب کسی سپردتت ... زری زری زری ...نمیدونم من پدر‌خوبی‌ میشم‌ یا نه ولی‌ میدونم تو مادر خوبی شدی... 📚
جایی نوشته بود: «خاطرات بچگی دهه شصتی‌ها یه جوریه انگار همه توی یه خونه زندگی می‌کردن» راست می‌گفت. کودکی ما در دهه هفتاد گذشت. سال های گیر کردنِ کله در یقه‌ی تنگ بافتنی‌های دستبافت. سال‌های صعود از قله رختخواب‌ها و سقوط با پتوهای ملافه پوشِ خانه مادربزرگ. سال‌های توپ‌های شوت شده‌ای که یک هفته طول می‌کشید به دروازه حریف برسند. سال های جنتلمن بودن به سبک واکی بایاشی. سال های کوچک شدنِ خاله ریزه. سال‌های سگ‌هایی به نام زمبه و رکس و بوشوگ. همه‌ی ما زمانی شلوار جینی با زانوی وصله شده پوشیده‌ایم و موهایمان را قارچی و بعد کُرنلی اصلاح کرده‌ایم و چند سال بعد با مدل موی سوسکی به قله‌ی جذابیت صعود کرده‌ایم. همه‌ی ما تجربه سه نفری روی نیمکت کلاس نشستن را داریم و به عنوان یک "وسطی" زمان امتحان از نیمکت پایین خزیده و روی زمین نشسته‌ایم. همه ما تابستانی را با تفنگ آبپاش قرمز وطنیِ چندبار مصرف و جوجه رنگی و وسطی و استپ آزاد و استپ هوایی گذرانده‌ایم و دو نفره سوار تاب شده‌ایم (یکی ایستاده و دیگری نشسته) و خوابیده بر روی شکم از سرسره‌ی احتمالا دایناسوری پایین آمده‌ایم. همه‌ی ما از بستنی فروش جلوی مدرسه، یخمک و نوشمک خریده، به زور دندان از وسط نصفش کرده و با رفیق‌ صمیمی‌مان خورده و چسبناک و چرک به خانه برگشته‌ایم. همه ما دست‌کم یکبار توی صف نانوایی ایستاده‌ایم و سکه‌ای کف دست شاطر گذاشته‌ایم. همه ما روزهای آخر اسفند را برای زودتر رسیدن چهارشنبه سوری و نوروز و پوشیدن کفش و لباس باشکوه عید شمرده‌ایم. همه ما در روزهای عید دیدنی، با خجالت اسکناس نوی عیدی را از دست صاحبخانه گرفته و در کسری از ثانیه برای خرج کردنش نقشه کشیده‌ایم. همه ما با نی توی شیشه نوشابه‌ای که پیش‌مان امانت بود قل قل کرده‌ایم، سس خرسی را روی تن کلفت پیتزا مخلوط یا مخصوصِ سرشار از فلفل دلمه‌ای خالی کرده‌ایم و ناخن روی جلدِ نایلونی کتاب درسی کشیده‌ایم و برای عکس‌های کتاب، با خودکار آبی سبیل گذاشته‌ایم و با ماشین حساب گوگوش نوشته‌ایم و گروهی جمع شده‌ایم دور تلفن و شماره‌ای رندوم گرفته و در گوش مخاطب ناشناس فوت کرده و از خنده ریسه رفته‌ایم. همه ما با ضربه توپ، چند گلدان شمعدانی و چند شیشه شکسته‌ایم و روی صندلی جلوی پیکان، جایی حوالی دنده نشسته‌ایم و برای دسته‌ی شکسته‌ی آتاری اشک ریخته‌ایم و عصر جمعه دچار اضطرابِ مشق‌های ننوشته و شعرهای حفظ نکرده شده‌ایم و یک روز صبح ساعت ۶ و سی دقیقه خود را به بدحالی زده‌ایم که از شر امتحان ترسناک ریاضی خلاص شویم. حالا یک نگاه به خودمان کنیم. مگرچند سال گذشته از آن روزها؟ این موهای سفید از کجا آمده‌اند؟ کی بزرگ شدیم ما؟ چند سال تا بازنشستگی مان مانده؟ رفقای سالخورده‌ی توی خانه، سلام. •✾ 📚✾• ‌‌‌ ‌ ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎Join ➪ @Dorbinmakhfii
⚜️حکایت ⚜️ حکایت ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﻰ..! ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ ﻋﺎﻟﻤﻰ ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭیان ﺭﻭﻯ ﺭشک ﻭ ﺣﺴﺪ ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻗﺒﺮ، ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻰﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ‌ ﺳﺮﺭﺷﺘﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮﺍﻟﺪّﻳﻦ ﻃﻮﺳﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﻛﻨﻰ ﻛﻪ ﺑﺠﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﺪ! خواﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺭﺍً ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺍﻣّﺎ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺳﺆاﻝ ﻣﻰﺷﻮﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻟﺎﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻮﻳﺪ! ﭘﺲ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﺮﺩ!!! •🌻📚 ‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎Join ➪ @Dorbinmakhfii