گفت خب ایراد تو چیست؟ گفتم زیاد فکر میکنم، خیلی، بینهایت، به هر چیز مسخرهای بارها و بارها، مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد، درون خود میریزم و بدتر از همه نمیتوانم هیچکدام از اینها را بگویم، و در نهایت میدانم همین نابودم میکند.
یه وقتایی حس میکنم بیشتر از سنم دیدم بیشتر از سنم فهمیدم بیشتر از عمرم شکستم
بیشتر از اون که باید، فکر کردم زود بزرگ شدم و خیلی زود دارم پیر میشم.