یه وقتایی حس میکنم بیشتر از سنم دیدم بیشتر از سنم فهمیدم بیشتر از عمرم شکستم
بیشتر از اون که باید، فکر کردم زود بزرگ شدم و خیلی زود دارم پیر میشم.
هرکی منو میشناسه تورو هم میشناسه، هرکی اسم منو میدونه اسم تورو هم میدونه، همه میدونن چقدر دوست دارم به همه گفتم، خیلیاشون ندیدنت ولی برات احترام و ارزش زیادی قائلن چون هرجا نشستم خوبتو گفتم، از نزدیک ندیدنت ولی تا دلت بخواد زیاد عکساتو تو گوشیم و بک گراندم دیدن، همه میدونن تایپِ من فقط یه آدمه اونم تویی، هرطوری باشی. خلاصه اینکه من انقدر دوست دارم که خوشبحالت.
با تمومِ رنج و اندوهم، با تمامِ دردی که در سینهام کاشته بود باز هم دوسش داشتم، فکرش را بکن.
اون قسمت از شب که از دوستات خداحافظی میکنی، قدمزنان به سمت خونه حرکت میکنی، خندههات یهو خشک میشن و تمام بدبختیات و دلتنگیات دوباره شدت میگیرن، واقعا عجیبه.
این هم یک تعریف از خوشبختی است:
کسی را داشته باشی که اجازه دهد تاریک ترین فکرهایت را برایش برهنه کنی ، بیان کنی، و او همچنان بماند.