بعدِ اینکه اون رابطهی لعنتی تموم شد و اون لباسای آبیِ گشاد مسخره رو تنت کردی،دیگه به از دست دادنا فکر نمیکنی.میری از اولین قسمتِ رابطه شروع میکنی به یادآوری.انگار که ازشبکهی سه یه سریال رو دنبال میکنی. هرروز یه قسمتِ جدیدو به یاد میاری و میشی مسعود فراستی.میگی چرا اولین روز همون اولِ اولش بهش گفتم دوست دارم؟اشتباه بود،باید صبر میکردم.اصلا چرا اون کادوی لعنتی رو گرفتم؟پیشِ دوستاش کوچیک شدم.چرا اونجا،همونجا که بغض کرده بود نرفتم نبوسیدمشو بغلش نکردم.جزء به جزءِ رابطه و عملکردتو نقد میکنی.بعدم میگی ایبابا بنده خدا حق داشت ما همچین تحفهی نطنزی هم نبودیم.تهش هم میفهمیم سه هیچ به طرف بدهکار بودیم.