y𝖺𝗌𝗁𝗂𝗋ּꩌׄ۫ 𝕠
سکوت دلنگیز ایسگاه....
ایستگاه، در سکوتِ مطلقِ نیمهشب فرو رفته بود. باد سردی لابلای سکوهای فلزی میپیچید و صدایی شبیه نالهای گنگ از دوردست میآورد. روی نیمکتِ چوبیِ کهنهای نشستم که رنگهایش سالها پیش زیر هجومِ بارانها پوست انداخته بود. چراغهای سوسوزنِ بالای سر، انگار آخرین نفسهایشان را میکشیدند و سایههای کشیدهای روی زمین میانداختند که با هر پلکزدن جابهجا میشدند. اینجا جایی نبود که کسی به دنبالش باشد؛ ایستگاهِ متروکهای که مسیرش سالها پیش از نقشه پاک شده بود. حس میکردم زمان در این نقطه از جهان، روی یک خطِ موازیِ نامرئی متوقف شده است. عجیب بود، اما هیچ ترسی در دلم نبود. شاید چون اینجا، میانِ انبوهی از خاطراتِ جا مانده، دیگر نیازی نبود که کسی باشم؛ نه مسافر بودم و نه مقصدی داشتم. فقط تماشاگرِ عبورِ بیصدایِ لحظهها بودم. انگار تمامِ دلهرههایِ شهر، تمامِ شتابِ بیمعنایِ زندگی، پشتِ درهایِ بسته این ایستگاه جا مانده بود. شاید قطاری دیگر هرگز از اینجا نمیگذشت، اما برای اولین بار، ایستادن در این میانهی خالی، تمامِ چیزی بود که روحم به آن نیاز داشت. بلند شدم، نه برای رفتن، بلکه برای اینکه فقط کمی بیشتر در این سکوتِ عمیق، خودم را میانِ غبارِ خاطرات پیدا کنم.