#شهید_عاصی_زاده
از وقتی او را شناختم به نماز جماعت و اول وقت، اعتقاد زیادی داشت. مواقعی که باهم بودیم؛ اگر وقت اذان و نماز می شد؛ مرا هم دعوت میکرد که به مسجد برویم. بیشتر اوقات در صف جماعت،کنارش می ایستادم.هنگام گفتن تکبیره الاحرام ،دستهایش را تا نزدیک گوش ها بالا می آورداما چند لحظه مکث می کرد و به اصطلاح بستن نمازش طول می کشید. این کار همیشه تکرار می شد ، یک بار به او گفتم :دیگر کنارت نمی ایستم .خیلی بستن نمازت را طولانی میکنی.حواسم پرت می شود،》از آن نگاه های همیشه جذاب به من کرد و گفت:نماز است ! می خواهی با خدا حرف بزنی .باید خودت راآماده کنی با شنیدن این جواب به فکر فرو رفتم ...
@Ebrahimhadi_miankoh
#شهید_عاصی_زاده
آن زمان که در گردان پیاده بودم. برای توجیه و آماده شدن نیروهای رزمی، چند شب قبل از عملیات، چند نفر از نیروهای گردان ما را تا نزدیک عراقی ها برد. دشمن صحبت های بی سیم را رصد می کرد. آن شب زمان اطلاع دادن به نیروها، پشت بی سیم گفت: «خواهی نشوی سرگردون سرو برگردون.» متوجه شدیم که باید برگردیم و شناسایی، به پایان رسیده است. با یک بیت شعر طنز، شنود دشمن ناکام ماند. این یعنی اوج ابتکار یک فرمانده
@Ebrahimhadi_miankoh