' دیالوگهایحـق :
یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطر های نیست اگر لنگ بمیریم
' دیالوگهایحـق :
پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است بد خاطر های نیست اگر لنگ بمیریم
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم
' دیالوگهایحـق :
فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم
هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است شعر هم ، بی تو به بغضی ابدی زنجیر است آنچنان میفشرد فاصله راهِ نفسم که اگر دیر وگر زود بیایی ، دیر است ...
خاکسترِ وجودم را جمع میکنم و می گذارم در چمدونِ خستگی ها...
این چمدون هرروز چیزی را به من یادآور خواهد شد!
"آنها "ارزشِ دوباره خاکستر شدنم را نخواهند داشت!
غرور؟ من برای کسی که دوسش دارم غرور نمیدونم چیه به درک که خورد میشم واسه بودن کنارش پاشم میبوسم میدونید خورد شدن نیست فقط ابراز احساساته که بهش داری .
آنهایی که قلبمان را آتش زدند،
از بویِ دود گِلایه کردند.
- صلاح المصری