▪️پرسید ای فرزدق، از کوفه میآیی؟ گفت: آری یابن رسول الله. گفت: مردم کوفه را چون گذاشتی؟ جواب داد که دلهای ایشان با توست که راه حق تو داری امّا شمشیرهای ایشان با بنی امیه است که مال دنیا ایشان دارند
#کتاب_روضه
💬 محمد حقی
@Efshagari2020
▪️منزل چهارم
حر بن یزید ریاحی تازیانه بر اسب زد و نزد امام حسین آمد و از مرکب پیاده شد.
رکاب حسین را بوسه داد و گفت:
یابن رسول الله، مرا گمان نبود که این جماعت قصد تو کنند و خیال میبستم که مهم به صلح از هم بگذرد. اکنون که تمرّد و عصیان و تغلّب و طغیان ایشان بر من ظاهر شد، به خدمت تو مبادرت نمودم. آیا توبۀ من مقبول شود یا نی و عذر گناه من به حیّز قبول رسد یا نی؟
حسین از بالای مرکب، دست مبارک بر سر و روی حُرّ مالید و گفت:
ای حر، هرچند بنده گناه کند، چون روی به درگاه خداوند آورده، استغفار نماید و از آن گناه توبه کرده، عذر خواهد، امید قبول هست. «وُ هُوَ الَذی یَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادهِ...» (25/ الشوری)؛
جرمی که نسبت به من کردی، ناکرده انگاشتیم و تقصیری که تا این غایت از تو واقع شد، درگذاشتیم.
مردانه باش و دل بر حربی قوی بنه که امروز، روز بازار سعادت و این میدان جلوهگاه اهل شهادت است.
حرّ با دلی از محبّت حسین پرُ، روی به میدان نهاد و در ترید کردن و جولان نمودن، داد هنر بداد.
حر، مردی مردانه و دلاوری فرزانه بود و او را در کارزار با هزار سوار برابر داشتندی و سپهسالار پسر زیاد بود.
بر مرکبی دوندۀ روندۀ جهندۀ تازینژاد سوار شده به میدان آمد و رجزگویان مبارز طلبید
حر در میان آن گروه میجوشید و میخروشید و مردانه میکوشید که به ناگاه قسور بن کنانه نیزهای بر سینۀ حرّ زد که در او جای گرفت.
حرّ گرم حرب بود، چون زخم خورد درنگریست . قسور را دید که ضرب زده بود و خود از سرش جدا شده، شمشیری بینداخت بر فرق قسور که تا سینهاش بشکافت، قسور از اسب درگشت و حرّ نیز از مرکب درافتاد.
حسین مرکب درتاخت و حر را از میان میدان در ربوده، به پیش صف لشکر خود آورد، پس پیاده شد و بنشست و سر حرّ بر کنار خود نهاده به آستین، گرد کردار از رخسار وی پاک میکرد.
حرّ را رمقی مانده بود.
دیده باز کرد و سر خود بر کنار حسین دید
تبسّمی فرمود و گفت: یابن رسول الله، از من راضی شدی؟
امام فرمود که من از تو راضی شدم. خدای نیز از تو راضی باد. حرّ از این بشارت شادمان شده، نقد جان نثار نمود.
#کتاب_روضه
@Efshagari2020
▪️ راوی گوید که قاسم بن الحسن پیش عمّ بزرگوار خود آمد. گریان و با دلی پُر آتش، گفت:
ای شاهزادۀ دو جهان، مرا دیگر قوّت مفارقت اقربا نماند و زمانه از سریر سرور و بهجتم بر خاک اندوه و مصیبت نشانده، دستوری ده تا سؤال اهل ضلال را به تیغ زبان و زبان سنان، جواب گویم. حسین گفت:
ای جان عم، تو مرا از برادر یادگاری و در این صحرا انیس دلافگاری، من تو را چگونه اجازت دهم و داغ فراق تو بر سینۀ پرغم نهم؟ مادر قاسم نیز از خیمه بیرون دوید و دامن قاسم بر دست
پیچیده فریاد کشید:
ای به دلم گرفته جا، لطف کن از نظر مرو مرهم سینه چون تویی، مردم دیده ام تو شو
... القصّه چون قاسم، عزم رفتن نمود مضمون این کلام جگرسوز و فحوای این سخن محنتاندوز به زبان بازماندگان از صحبت وی جاری شد:
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن مشو از دیدۀ خون بار جدا
امّا قاسم به میدان آمده، چشمش بر علامت ابن زیاد افتاد که بر زبر سر عمر سعد بداشته بودند،
عنان بدان صوب معطوف گردانید و همّت بر نگونساری آن علم مصروف ساخت و به یکبار روی به قلب سپاه نهاده، چشم از علم بر نمی داشت و میخواست که خود را به علمدار رساند و علم را از پای درآرد که پیادگان سر راه بر وی گرفتند
همین که به حرب پیادگان مشغول شد، سواران از گرد وی درآمدند و تیر و نیزه و گرز و شمشیر حوالۀ وی کردند، قاسم در دریای حرب غوطه خورده قریب سی پیاده و پنجاه سوار را بیفکند و صفّ سواران را بر دریده، خواست که بیرون
آید، مرکبش را تیر باران کردند.
اسب از پای درافتاد و عمرو بن سعد نیزه بر سینۀ قاسم زد که سر سنان از پشت مبارک بیرون آمد و قاسم در آن حرب بیست و هفت زخم خورده بود و خون بسیار از وی رفته، از اسب درگشت و گفت: «یا عمّاه ادرکنی»
آواز به گوش حسین رسیده، مرکب در تاخت و صف پیاده و سوار را بر هم زده، قاسم را دید در میان خاک و خون غرق شده و عمرو بر زبر سر وی ایستاده، میخواست که سر مبارکش باز کند
حسین ضربتی بر میان وی زد که به دو نیم شد
آنگاه قاسم را در ربوده تا در خیمه آورد هنوز رمقی در تن وی باقی بود. حسین سرش در کنار گرفته، بوسه به رویش مینهاد.
قاسم چشم باز کرده در ایشان نگریست و تبسّمی فرموده، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
خروش از بارگاه امامت برآمد. مخدّرات اهلبیت، به ناله درآمدند.
#کتاب_روضه
@Efshagari2020