وقتی روز تموم میشه، میشینم واسه خودم مرورش میکنم و بابت رفتارهایی که با بقیه داشتم عذاب وجدان میگیرم. وای نکنه چیزی گفتم ناراحت شد؟ نکنه اونجا خیلی مسخره بودم؟ هوووف
شاید قشنگترین اتفاقاتِ زندگی، همونهایی باشن که هیچوقت برای رسیدنشون برنامه نداشتیم.
ملت تو پاییز عاشق میشن، تجربههای جدید کسب میکنن. منم یا بیمارستان زیر سرمم، یا زیر پتو درحالِ درس خوندن و تحملِ آلرژی.
یهجاهایی هم بخشیدن خیانته، خیانت به اون حسا و ذوقاییِ که فقط خودت فهمیدی چه بلایی سرشون اومد.