eitaa logo
پیروان امام خامنه ای 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
30.8هزار عکس
22.4هزار ویدیو
20 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
07.Araf.089.mp3
زمان: حجم: 3.3M
آیه ۸۹ ازسوره اعراف 🌹استاد قرائتی @Emam_kh
♦️پوستر منتشر شده توسط یمنی ها منتظر غرق شدن فیل ابرهه و شکست کوبنده آمریکای جنایتکار انشالله به زودی باشید. 🇮🇷 @Emam_kh
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بروید سراغ کارهای نشدنی، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهای سنگین، تا بردارید. «و لا یخشون احدا الّا الله». خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟ جوابش این است که: «و کفی بالله حسیبا»؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهی، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصی که خوردی، زحمتی که کشیدی، کاری که کردی، خون دلی که خوردی، دندانی که روی جگر گذاشتی، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفی بالله حسیبا» به به به این کلام آقا 👏👏👏👏 🇮🇷 @Emam_kh
🔥از عبور کنیم؟ 🔻در موضوع حجاب دو دیدگاه اصلی وجود دارد: ۱- دیدگاهی که معتقد به کار فرهنگی و برخورد قانونی با هنجارشکنی‌های تند است. ۲-دیدگاهی که می گوید بدون هیچ الزامی صرفا باید کارفرهنگی کرد. 🔻بنابراین هر دو جریان آن‌طور که می گویند حداقل نسبت انجام کارهای ایجابی و فرهنگی برای ترویج حجاب معتقدند؛ اما آن‌چه که از جریان دوم ملاحظه می‌شود اینست که فعالیت خود را صرفا به انتقاد از جریان اول منحصر نموده‌ و از این جریان، کار ایجابی و فرهنگی در حوزه ترویج حجاب مشاهده نمی شود. 🔻جریان دوم که می گوید صرفا قائل به روش ایجابی و فرهنگی است لازم است گزارش عملیاتی روش خود را در حوزه توسعه عفاف و حجاب اسلامی منتشر کند. 🔻واقعا حجاب و عفاف سرمایه معنوی جامعه ایرانی است که زمینه پاکی نسل‌ها را فراهم کرده است، بنابراین عبور از حجاب برای هر ایرانی مسلمان با همه اختلافات سلایق سیاسی اجتماعی یک خط قرمز اساسی است. 🔸پ.ن۱: البته این دو دویدگاه منهای برخی افراد منحرف و فاسد است که به تبع غرب، عملاً زن را کالای کامجویی فردی و سودجویی اقتصادی می دانند. پ.ن۲: همه ما باید به جای گرفتن ژست های روشنفکری، با احساس مسئولیت نسبت به آینده بالنده و پاک ایران عزیزمان، در حد توان حداقل نسبت به کار ایجابی در حوزه عفاف اقدام کنیم. ✍حمیدرضا ابراهیمی 🇮🇷 @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 نفرین کردن در نماز 💬 سؤال: آیا دعا علیه مؤمن (نفرین) در نماز، نماز را باطل می‌کند؟ ✅ پاسخ: 🔹 نفرین کردن مؤمن در نماز اگر مستحق آن نباشد، حرام بوده و بنابر احتیاط واجب موجب بطلان نماز است؛ البته اگر جهل به موضوع داشته مانند این که شخصی را کافر و ظالم می‌دانست و نفرین کرد و پس از مدتی معلوم شد او مسلمان و مؤمن بوده، نمازش باطل نیست. 📚 پی‌نوشت: بخش استفتائات پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر آیت‌الله خامنه‌ای. @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پرسمان_نماز 💓 این روزا خیلی از جووناو حتی بزرگترا دنبال فلسفه احکام میگردن. میخوان ببینن، اگه فلان کاری عبادی رو انجام دادن، چه نتیجه ای رو به دست میارن. 📿 من نمیخوام به طور کلی این کنجکاوی رو زیر سؤال ببرم؛ اما میخوام از یه زاویه متفاوت به این قصه نگاه کنیم. 💓 یکی از دلایلی که جوون امروز هی دنبال فلسفه احکام میره اینه که خدا توی نگاهش بزرگ نشده. 📿 منظورم این نیست که توی حکمت خدا تردید داره، نه، چون خدا توی نگاهش بزرگ نیست، نتیجه عبادت براش مهمه... مهم نیست که خدا گفته نماز بخون، مهم اینه که با نماز به چه نتیجه ای می رسم. 💓 دیسک کمر و گردن نمیگیرم؟ گردش خونم تنظیم میشه؟ چی میشه؟ 📿 اگه خدا توی نگاه این جوون بزرگ باشه، بزرگ ترین نتیجه ای که از و روزه به دنبالش میگرده، انجام دستور خداست. 💓 وقتی یه جوون می پرسه چرا باید روزه بگیرم؟ سه جور میشه بهش جواب داد: یکی این که بگیم: «چون برای صحت و سلامتی خودت مفيده». 📿 این پایین ترین سطح ممکن برای این پاسخه؛ البته حواستون باشه که گفتم، پایین ترین سطح جواب ، نگفتم اشتباهه. 💓 یه جورم اینه که بگیم: «اگه خدا گفته روزه بگیر، حتما یه حکمتی داشته که گفته». سطح این جوابم متوسطه. به تعبیر دیگه، این جواب ، توحیدی تر از جواب قبليه. 📿 یه جوابم اینه که بگیم: «چون خدا گفته روزه بگیر، پس باید به خاطرخدا روزه بگیرم». جواب اصلی اینه. 💓 البته این جوون بعیده جواب سوم رو بفهمه، چون ما اصلا خدا رو این طوری معرفی نکردیم که به قدری برای این جوون عظمت و کبریایی داشته باشه که هیچ جوابی به اندازه جواب «چون خدا گفته» براش قانع کننده نباشه. 📿 الآن به خیلیا بگی من این کارو میکنم به خاطر جلب رضایت مردم، براشون خیلی قابل فهمه و عادی. چرا؟ 💓 چون مردم توی نگاهشون بزرگن؛ اما وقتی میگی به خاطر خدا این کار رو انجام میدم ، نمی فهمن. چرا؟ چون خدا توی ذهن و دلشون این قدر بزرگ نیست... 📿 مردم دنبال خدای بزرگ میگردن؛ ولی خدایی که ما داریم معرفی میکنیم و با بندگی خودمون داریم نشونش میدیم، خدای بزرگی نیست. خدای ما کوچیک تر از مردمه. 💓 ماخالقی رو به مردم معرفی کردیم که از مخلوقش پایین تره. البته شاید توی حرف، خدا رو بزرگ معرفی کنیم؛ اما نتیجه تربیتمون، جا گرفتن یه خدای بزرگ توی ذهن و دل مخاطبمون نیست. 📿 برای همینه که دائم دنبال این میگرده که ببینه خدا چرا این حرف رو زده و چرا اون دستور رو داده؟؟؟ 📚 خدایی که هست، خدایی که داریم، استاد عباسی ولدی، صفحه ۴۷ تا ۴۹. @Emam_kh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣عشق رنگین❣ قسمت_نوزدهم درهمین حین یکی از گارسونهای کافی شاپ دوتا شربت البالو آورد,من که ازشدت استرس,فشارم افتاده بود وکل بدنم میلرزید,ساره هم دست کمی از من نداشت. ساره ,دستبرد یک شربت البالو برداشت وداد دست من ویکی هم خودش شروع کردبه سرکشیدن واشاره کردبه من وگفت:سمیه جان,شربتت رابخور ,حالت بهترشد تکلیف اشکان خاااان رامشخص میکنیم. یه ذره ازشربت راخوردم ,خیلی خنک وشیرین بود ,تا تهش راسرکشیدم... ای وااای یه جورایی سرگیجه گرفتم,نگاه کردم به ساره اونم مثل من بود,شک نداشتم داخل شربت لعنتی چیزی ریخته بودند. هنوز کمی هوشیاری برام مونده بود,دست ساره راگرفتم وگفتم:باید ازاینجا بریم بیرون,ساره هم که مثل من بود بدون کوچکترین مقاومتی پاشد که بریم بیرون اشکان خودش راانداخت جلو.ورو به ساره گفت :کجااااا؟؟ ساره باهمون بی حالی زدش کناروگفت:آشغال عوضی ,میرم یک راست پیش پلیس...فهمیدی؟ اشکان یک نگاه به من کرد وگفت:نه نه نه,خانم کوچلوی خوشگل ,یادت نرفته که اخرین حرفم را.الان وقت تسویه حسابه,تشریف داشته باشین... با تمام توانم کیفم رازدم روسینه اش ,همینجورکه تلوتلو میخورد,به گارسون پشت سرش خورد. گارسونه رو به اشکان گفت:جلوشون رابگیرم؟ اشکان یه چشمک بهش زد وگفت:نه واسه چی؟بزار برن ما کارخلاف قانون نکردیم تابترسیم. باهزار زحمت چندتاپله رابالا اومدیم وسوار ماشین ساره شدیم ویک خواب سنگین چشام رادربرگرفت ودیگه چیزی نفهمیدم... ادامه دارد.....
❣عشق رنگین❣ قسمت_بیستم چشام راباز کردم,درکی از اطرافم نداشتم,چادرم روصورتم افتاده بود وخبری ازکیفم هم نبود, از زیرچادر دوتامردراجلوی ماشین میدیدم,سرم را چرخاندم ,ساره راکنارم درخواب ناز دیدم,یکی ازمردها متوجه حرکت سرم شود وگفت:اشکان نکنه یه وقت بیدار شن؟؟یکیشون داره تکون میخوره هااا اشکان:نه بابا خیالت راحت بااون داروی خواب اوری که بهشون تزریق کردیم ,قولت میدهم تاخود امارات خواب باشن امارااااات!!!! وای خدای من این چی داشت میگفت,امارات برای چی؟؟اخه باچه جراتی این کارمیکنن.. حالا چه جوری خودم رانجات بدهم,الان چه مدت میگذره,به نظرمیومد ظهرباشه ,اما ما الان کجاییم؟بقیه ی دخترا چی شدن؟؟اینا چه نقشه ای توسرشونه؟؟خدای من,بابا ومامانم....یعنی الان چه خبره خونمون؟؟ هزارتا فکر از ذهنم میگذشت ,اما سعی میکردم کوچکترین حرکتی نکنم ,تامتوجه هوشیاری من نشن. درهمین حین موبایل اشکان زنگ زد... اشکان:الوووو,شما کجایین؟چراازصبح جواب نمیدین؟؟ به بندر رسیدین؟ ما نزدیکیم,سعی کنید طوری رفتارکنید تا جنسا شک نکن...خیابان صیاد منتظرم باشین تاباهم بریم اسکله وسوار کشتی بشیم... وای خدای من اینا چقددد پست هستند,حالا فهمیدم چه نقشه ای تو سرشون هست ,از دخترا به نام(جنس) اسم میبرند وقراره بافروششون به شیخای عربی خودشون به نوایی برسن,من بدبختتتت چکارکنم.. خدااااا حق من نیست اینجور تباه بشم...پیش خودم شروع کردم به خواندن زیارت عاشورا تا یک راهی برام باز بشه ,من به معجزات خواندن زیارت عاشورا ایمان دارم... ادامه دارد....
❣عشق رنگین❣ قسمت_بیست_یکم ماشین همچنان در حرکت بود,اشکان راننده ومرد کناریش هم هراز چندگاهی ,نگاهی به ما میانداخت,خیلی نامحسوس دستم راحرکت دادم تا دست ساره را بگیرم ,شاید میتونستم بیدارش کنم. همینکه آروم دستم رااز رو زانوم پایین آوردم ,یک دفعه دستم خورد به یه چیز محکمی ,انگاری توجیب مانتوم بود.. اوه خدای من گوشیم بود,اره یادمه اخرین بار گوشی خراب مامان راگذاشتم توکیفم وگوشی خودم را که روی سایلنت بود ,توجیب مانتوم گذاشتم,این نامردا هم حتما وقت وارسی کیفم ,فکر کردند گوشی مامان مال منه وکیف وگوشی را سربه نیست کردند. یک نور امیدی تودلم روشن شد واز ته قلب خدا راشکر کردم. اهسته دست کردم تو جیبم,اووف اینم که نصفش زیر پام بود ,باید هرطوری شده گوشی را درش میاوردم. باهرتکان تندی که ماشین میخورد یا از روی دست انداز رد میشد منم تکون میخوردم تا گوشی را آزاد کنم,فک کنم نیم ساعتی طول کشید تا بالاخره درش آوردم.آروم.گوشی را دادم دست راستم,اخه چون سمت شاگرد بودم اینجوری نه اشکان ونه مرد کناریش که مجید صداش میکرد,متوجه حرکات دستم نمیشدند چون تو زاویه ی دیدشون نبودند. بالاخره صفحه ی گوشی راروشن کردم,اوه خدای من چقدتماس بی پاسخ,همش ازخونه وگوشی بابا بود. چون گوشیم ازاین لمسیا بود آروم رفتم رواسم بابا وبراش,نوشتم (مارا دزدیدن ,میبرن بندرتاببرنمون امارات) وارسالش کردم. دیدم حواسشون به من نیست ومشغول سیگارکشیدن وحرف زدن هستند دوباره نوشتم (نمی تونم صحبت کنم,زنگ نزنین) دوباره ارسال کردم پیامها دریافت شد وبه ثانیه نکشید ,بابا برام پیام داد من الان تواداره ی پلیسم ,نت گوشیت را روشن کن ومکان نمای گوشیت را هم روشن کن,ان شاالله نجاتتون میدیم,نترس دخترم... کارهایی راکه بابا گفته بود انجام دادم که یکباره دیدم اشکان ومجید یه جورایی توخودشون افتادن . مجیدرو به اشکان گفت:چندبارگفتم اینارا هم با اتوبوس دخترا ببرن تا کسی مشکوک نشه,الان اگر بهمون گیردادن چکارکنیم هااا؟؟ اشکان:بابا خفه,قرارنیست مشکوک شن ,ماخانوادگی باخانومامون اومدیم سیاحت فهمیدی؟!! از زیر چادر ایست بازرسی پلیس کاملا دیده میشد. یک فکری به نظرم رسید... ادامه دارد....