Mohsen Qaraati96-97.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
آیه ۹۶ وآیه ۹۷ازسوره یونس
🌹 استاد قرائتی
@Emam_kh
چه دعای قشنگیه!!
خُدایا!
به مَن خوب زیستَن را بیاموز
تا مَن خوب مُردَن را خودَم بیاموزم.
🌷شهید محمدحسین یوسف الهی
💐سالروز شهادت
چرا حاج قاسم وصیت کرد کنار شهید یوسف الهی دفن شود؟
✅دو تن از غواصان لشکر ثارالله در آب های هور گم شدند. قرار شد به قرارگاه خبر دهند.
شهید یوسف الهی به حاج قاسم گفت: تا صبح صبر کنید.
صبح خبر داد که این دو نفر شهید شده اند و پیکرشان به زودی بر می گردد... اسیر نشده اند که عملیات لو برود.
روز بعد پیکرهای این دو شهید برگشت.
بعدها فهمیمدیم که شهید یوسف الهی آن دو را دیده بود و با آنها صحبت کرده بود!!
حتی میگفت شهید صادقی مقام بهتری داشت چرا که هم متاهل بود و هم اهل نماز شب...
📙برگرفته از کتاب پنجاه سال عبادت. اثر گروه شهید هادی
@Emam_kh
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 رهبر انقلاب: تعیین قبلی نتیجه مذاکره ابلهانه است
💬 حضرت آیتالله خامنهای صبح امروز در دیدار مردم آذربایجان شرقی:
✏️ این حرفهایی هم که رئیسجمهور آمریکا میزند؛ گاهی تهدید میکند، گاهی میگوید باید فلان کار بشود فلان کار نشود، این معنایش آن است که اینها در پی تسلّط بر ملت ایرانند. ملت ایران درسهای اسلامی و شیعی خودش را خوب بلد است. میداند که چه کار کند. امام حسین (علیهالسّلام) فرمود «مِثلی لا یُبایِعُ [مثل] یَزید»؛ کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران درواقع میگویند مثل ما، ملتی با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز بر سر کارند در آمریکا بیعت نخواهد کرد.
✏️ میگویند بیایید دربارهی انرژی هستهایِ شما با هم مذاکره کنیم و نتیجهی مذاکره بشود این که شما این انرژی را نداشته باشید. اگر مذاکرهای باید انجام بگیرد واقعاً، ــ جای مذاکره نیست ــ اگر بنا شد مذاکرهای انجام بگیرد، تعیین نتیجهی مذاکره از قبل یک کار غلط و ابلهانهای است. خب تو میگویی بیا با هم حرف بزنیم دربارهی فلان موضوع، به توافق برسیم، چرا نتیجه را معیّن میکنی، باید حتماً به این توافق برسیم! خب این ابلهانه است. این کار ابلهانه را دارند رؤسای آمریکا و بعضی از سناتورها و رئیسجمهور و دیگران و دیگران انجام میدهند. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
@Emam_kh
💬 سوال: پوشیدن لباس آمریکایی چه حکمی دارد؟
✅جواب: پوشیدن لباسهایی که توسط دولتهای استعماری تولید شدهاند، ازاین جهت که ساخت دشمنان اسلام است، فینفسه اشکال ندارد، ولی اگر این کار مستلزم ترویج فرهنگ غیراسلامی دشمن باشد و یا باعث تقویت اقتصاد آنان برای استعمار و استثمار سرزمینهای اسلامی شود و یا منجر به وارد شدن ضرر اقتصادی به دولت اسلامی گردد، دارای اشکال است و حتّی در بعضی از موارد جایز نیست.
@Emam_kh
رؤیای_واقعی
پارت_۲۵
علی
باورم نمی شد قبل از اینکه ازدواج کنم آنقدر دوییدم برای اینکه کار های اعزامم جور بشود ولی نشد.
هانیه خیلی به من وابسته شده بود دلم نمی خواهد اذیت بشود.
چطور به او بگویم تا دوهفته دیگر می خواهم به سوریه بروم!
فکری در سرم می گذشت.
تصمیم گرفتم کاری که برای هانیه بهتر بود را انجام بدهم دلم نمی خواست بعد از من اذیت بشود.
کاری که میخواستم کنم خیلی سخت بود امروز قیافش یه جوری شده بود نمی دانم ولی مهر خاصی در چهره اش بود.
صبح جمعه بود شرکت هم تعطیل بود مادر زنگ زد و گفت برای ناهار به آنجا برویم.
هانیه از خواب بیدار شد با من کمی سرسنگین بود حق داشت دیشب حالم اصلا دست خودم نبود ولی امروز سخت ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم
اینقدر دست دست کردم که ظهر شد
تا می خواستم حرف بزنم وقتی به چهره اش نگاه می کردم زبانم بند می آمد.
آنقدر در فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم؟
بعد از سلام و احوال پرسی کنار بابا روی مبل نشستم هانیه هم با فاطمه به اتاقش رفتند.
فنجان چای را در دستم گرفته بودم که متوجه نبود حلقه ام شدم یادم آمد که در خانه کنار شیر روشویی برای وضو آنجا گذاشته بودم.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم الان بهترین موقع هست که حرفم را بزنم بلند شدم و به سمت اتاق فاطمه رفتم
در زدم و در را باز کردم با چهره ای جدی و بدون احساس رو به فاطمه گفتم
_فاطمه جان میشه ما رو تنها بذاری
فاطمه با صورتی نگران اول به من بعد هم هانیه نگاه کرد و از اتاق خارج شد بدون اینکه به هانیه نگاه کنم روی صندلی نشستم درست رو به روی هانیه ولی به فرش نگاه میکردم حرفم رو گفتم
_هانیه جان من توی این مدت فکر کردم نمیتونم تو رو خوشبخت کنم به این نتیجه رسیدم که اگر طلاقت بدم هم برای تو بهتره هم خودم
رؤیای_واقعی
پارت_۲۶
هانیه
دلم از علی گرفته بود دست خودم نبود حس می کردم مانند قبل نیست.
به خانه پدر علی که رفتیم در اتاق کنار فاطمه نشسته بودم می خواستم خبر بارداری ام را به او بگویم که علی در زد و وارد شد رو به فاطمه گفت بیرون برود.
با حرفی که زد حالم دست خودم نبود حس می کردم خون در رگ هایم یخ کرده است حس این را داشتم که در این مدت با یک دروغگو ازدواج کرده ام!
اصلا مغزم کار نمی کرد بلند شدم و از اتاق خارج شدم دنیا دور سرم میچرخید.
لیوانی آب برایم آوردند دستانم می لرزید لیوان را نزدیک دهانم بردم که در یک لحظه لیوان از دستم افتاد و پخش زمین شد.
با صدای لیوان علی از اتاق بیرون آمد دلم نمی خواست نگاهش کنم.
گفت
_هانیه حالت خوبه
به دست چپش نگاه کردم حلقه در دستش نبود متوجه نگاهم شد با دیدن این صحنه حالم بد تر شد دلم میخواست از این خانه خارج بشوم نفسم بالا نمی آمد.
دوباره بلند شدم که اینبار چشمانم بسته شد و دیگر متوجه اطرافم نبودم.
چشمانم را باز کردم در بیمارستان بودیم سر کسی روی دستم سنگینی می کرد نگاه کردم دیدم علی خوابیده است
نمی دانستم فهمید که باردارم یا نه؟
سرش رو تکون داد انگار بیدار شده بود سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. چشمانش قرمز شده بود فهمیدم گریه کرده است یادم هست وقتی خبر شهادت یکی از دوستانش را شنیده بود
چشمانش این گونه شده بود.
می دانم علی من را دوست دارد و اون حرفش دروغ است اما نمی دانم چرا این حرف را زد؟
ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر شد
علی چشمانش خیلی غم داشت با صدای گرفته گفت
_میخواستم قبل از اینکه ازدواج کنم سوریه برم ولی هر بار نشد اصلا فکرش رو نمی کردم که کارای اعزامم درست بشه وقتی فهمیدم که دوهفته دیگه باید برم تمام فکرم تو بودی با خودم گفتم اگه ازت جدا بشم برات بهتره اینجوری اذیت نمی شی
بعد هم لبخند شیرینی روی لبش کاشته شد و ادامه داد
_نمیدونستم که داریم مامان بابا میشیم هانیه این رو بدون که من همیشه دوستت داشتم و دارم
همین جور اشک از چشمام سرازیر میشد باورم نمی شد علی من داره مدافع حرم میشه!
علی نگران رو به من گفت
_هانیه حالت خوبه
لبخندی روی لبم شکل گرفت و گفتم
_علی من حالم عالیه
🔴جبهه جنگ یا خدمت به پدر و مادر؟!
🍀امالى صدوق از جابر نقل مى كند كه حضرت صادق فرمود:
💥مردى خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و عرض كرد يا رسول الله من خيلى مايل به جهاد هستم . فرمود:
❄️جهاد كن در راه خدا اگر كشته شوى زنده و جاويد خواهى بود در نزد خدا و توشه و بهره مردان زنده را مى گيرى و اگر بميرى پاداش تو بر خداوند است
💫 و هرگاه زنده بازگردى به وطنت، گناهانت آمرزيده شده و پاك هستى همانند روزى كه از مادر متولد شده اى.
📒عرض كرد:
يا رسول الله پدر و مادرم پير شده اند و آنها مى گويند ما به تو انس داريم و رفتن مرا به جهاد دوست ندارند
♥️امام فرمود:
با پدر و مادرت باش،
سوگند به كسى كه جانم به دست اوست يك شبانه روز انس آنها به تو بهتر از يك سال گذراندن در جبهه جنگ است.
📕بحارالانوار، ج 16، ص 21.
@Emam_kh