𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
انگشت هایش در جیب از زور سرما فریاد میکرد و کف پاها دیگر یخ زدگی را نمی فهمید. پاپاخ را از سر برداشت، دست هایش را به پوست بی موی وسط سرش گذاشت. موج سرما در گرمای سرش دوید. یک لحظه ایستاد. همه جا را خوب نگاه کرد. حالاکه جز سفیدی مورب تپه ها چیزی نمی دید، بیشتر احساس تنهایی میکرد...
_سمفونی مردگان.