𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
انگشت هایش در جیب از زور سرما فریاد میکرد و کف پاها دیگر یخ زدگی را نمی فهمید. پاپاخ را از سر برداشت، دست هایش را به پوست بی موی وسط سرش گذاشت. موج سرما در گرمای سرش دوید. یک لحظه ایستاد. همه جا را خوب نگاه کرد. حالاکه جز سفیدی مورب تپه ها چیزی نمی دید، بیشتر احساس تنهایی میکرد...
_سمفونی مردگان.
هدایت شده از Accidents Edit
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝘺𝘰𝘶 𝘤𝘢𝘯 𝘧𝘪𝘯𝘥 𝘪𝘵 𝘣𝘺 #JeffreyDahmer
𝘫𝘰𝘪𝘯 𝘶𝘴 @ACCIDENTSedit