𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
نفس که رفتم حموم منم تمام غذیه شمال رو براشون تعرف کردم از خواستگاری از غرق شدن نفس تاااا ... همچی
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۲۹
Nafas
صبح با سردر خیلی شدیدی از خواب بیدار شدم پتو رو کنار زدم خواستم بلند شم که چشم ام افتاد به دستم حلقه ام تو دستم نبود یعنی چی کل تخت رو زیر و رو کردم نبود هیچ جا نبود یعنی افتاده تو دریا؟
نه وقتی اومیدم خونه یگانه تو دستم بود بلند شدم از اتاق رفتم بیرون رفتم سمت آشپزخونه کیوان و یگانه داشتن صبحونه میخوردن
کیوان: صبح بخیر بهتری؟
_یگانه حلقم ام رو ندیدی ؟
بغص راه نفس ام رو بسته بود
یگانه : پس اش دادم
_ به کی پسش دادی درست حرف بزن
یگانه : پیش دادم به حامی
_چچی
یگانه : پسش دادم خیلی سخته ؟
_چرا چرا حلقه من رو برگردوندی چرا داری با من اینکارا رو میکنی من و حامی همو دوست داریم
از اینجا به بعد حرفم همش با داد بود
_اون تقصیری نداشت من بی احتیاطی کردم چرا حامی باید تقاص کار من رو پس بده (داد)
کیوان از سر جاش بلند شد و اومد سمت من و یگانه
کیوان: نفس آروم باش چیزی نشده میری با حامی حرف میزنی حلش میکنی
_وقتی حلقه رو بهش پس دادی چی گفتی بهش ؟
یگانه: حلقه رو انداختم جلوش و بهش گفتم نفس گفته از زندگیم برو گمشو
تک تک کلماتش رو با افتخار میگفت میدونم میخواست حرص من رو دراره که خیلی هم کارش رو خوب بلد بود
خیلی اعصبانی بودم از دستش نمیتونستم کنترل کنم خودم رو حواسم نبود کی جلومِ دستم بی اختیار بالا اومد بر خورد کرد به صورت یگانه تند رفتم تو اتاق لباسم رو پوشیدم بی توجه به حرف های کیوان و گریه های یگانه زدم بیرون سوار ماشین شدم هرچی زنگ میزدم به حامی جواب نمیداد تروخدا جواب بده دیگه هرچی براش پیام میفرستم انگار نه انگار رفتم در خونش زنگ بشت زنگ ولی کسی نبود که در و باز کنه یهو یه نفر از ساختمون اومد بیرون منم سریع با پام در و گرفتن رفتم داخل رسیدم دم در در زدم ولی هیچ صدای نیومد زنگ زنگ زنگ هیچکس جواب نداد بغضم ترکید نشسته ام کنار در سرم گذاشتم رو پاهام و گره کردم با گریه براش توضیح میدادم
_حامی بخدا من به یگانه نگفتم بهت چیزی بگه خدش این کار رو کرده من خواب بودم من از هیچی خبر نداشتم صبح هم که غذیه رو فهمیدم خیلی اعصبانی شدم با یگانه دعوا کردم چرا حرفام رو باور نمیکنی ؟
من چند بار بهت دروغ گفتم ؟ خیلی بی رحمی حامی خیلی بدی (گریه)
انقدر گریه کردن بزور نفس میکشیدم فکر نمیکردم انقدر یه روز براش بی اهمیت بشم چشمام تار میدید سردرد هم بیشتر شده بود یهو
ادامه دارد ...
نویسنده: کیمیا
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۹ Nafas صبح با سردر خیلی شدیدی از خواب بیدار شدم پتو رو کنار زدم خ
پارت جدید تقدیم نگاهتون ✨😭
شنوده نظر های قشنگتون هستم 😭🫀
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۹ Nafas صبح با سردر خیلی شدیدی از خواب بیدار شدم پتو رو کنار زدم خ
عالیییی بوووددددددددد
بازم میخوامممممممم