𝐸𝓅𝒽𝑒𝓂𝑒𝓇𝒶𝓁
واای چقدر خوشگلهههههه😭😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از نامِههایِصَدرِاَعظَم²
فــــــــقــــــط دلــــــــم مـــــیـــخــــــواســـــــت یـــــــــه بــــــــار زنــــــــدگــــــی راحـــــــــــت بــــــــاشــــــه.
چرا این زندگی هیچوقت راحت نیست؟!
اینقدر زندگی عجیبه ؛که مجبوریم خودمونو با چیزای کوچیک خوشحال کنیم؛با چیزایی که حتی فکر کردن بهشون خنده داره ؛ چرا باید وضع مردم این سرزمین پاک و شریف این باشه؟
چرا نمیتونن بدون اینکه نگران هزینه های زندگی باشن ؛ زندگی کنن؟
اینقدر توی یه سال بلا سرمون میاد که شش ماه اول سال برامون اندازه ده سال میگذره و شش ماه دوم سال اندازه هزار سال !
هیچ وقت نشده یه سالی رو بدون اتفاق بگذرونیم؛ چرا یه روز نمیتونیم بدون خبر بد بگذرونیم؟چرا به زندگی عادی عادت نکردیم؟
اگه کسی بگه مگه زندگیت چشه؛ میگم زندگی من به درک ؛ زندگی کارگری که توی دمای مثبت پنجاه درجه ایران ؛ مخصوصا جنوب؛ برای زنده موندن و اوردن نون شب سر سفره سگ دو میزنه ؛ چی ؟
زندگی عزیز ترین فردم که به خاطر این وضعیت مجبوره از شهر مورد علاقش بره چی ؟
زندگی من مهم نیست؛زندگی مردم میهنم چی؟
کاش دیگه این شهر تاریک نشه؛کاش دیگه این شهر خاکستری نشه.
کاش دیگه مردم سیهپوش نشن؛کاش به شادی عادت کنیم!
کاش..به شادی..عادت کنیم..اما مگه میذارن ؟!
اگر میگذاشتن اکنون وضع ما این نبود؛که تا بخندیم ؛ یاد غم هایی بیوفتیم که توی خونامون جریان دارن !!
کاش بتونیم هم دیگه رو بغل بگیریم؛بخندیم و از خنده اشکمون در بیاد و نفسمون بگیره و دل درد بگیریم؛به نظرم بهترین دردی که میتونم تحمل کنم؛درد خندیدن زیاده
اما حیف که نمیشه؛ نمیشه و نمیشه و نمیشه
خنده هامون تو خالیه؛ خنده هامون خنده نیست؛شادی نداره ؛ سوز داره شبیه لالایی مرگ!!
کاش دیگه لالایی مرگ پخش نشه؛ کاش دیگه اشک نریزیم؛ کاش دیگه اینهمه کاش نباشه.
و انگار که این کاش ها ؛ خودشون شدن تنها ملک وجودمون،کاش هایی که نه از
سر ضعف که از عمق یه عشق بیمارگونه زندن؛عشقی که داره خفهمون میکنه!
میدونید ؟خنده هامون رو دزدیدن و در عوض ، غمی به ما دادن که در استخوان هامون ریشه دوانده؛خبر بد ! دیگه یه اتفاق نیست ؛ تبدیل شده به مترونوم زندگیمون . تیک تاک ساعت هارو با ضرباهنگ اخبار ناگوار تنظیم کردیم!
اون کارگر جنوب که زیر آفتاب پنجاه درجه،برای لقمه ای نون با زندگی دست و پنجه نرم میکنه ، ساده ترین تعریف از مقاومته ! نه از سر انتخاب ؛ که از سر ناچاری. و اون عزیزم که شهرش رو ترک میکنه ؛ غریب ترین شکل عشق رو نشونم میده؛عشقی که توی فراق معنا پیدا میکنه!
شاید راهی که در پیش داریم نه زندگی راحته؛ بلکه زندگی معنا داره .
شاید باید پذیرفت که این سرزمین با همه خستگی هاش به ما یاد داده که در دل تاریک ترین شب ها هم ؛ برای طلوعی ساده دوباره برنامه بریزیم.نه از سر خوش بینی بلکه از سر یه لجاجت شرافتمندانه!
ای کاش....نه از سر التماس ؛ بلکه از روی اراده جمعی باور کنیم که خاکستری ها هم روزی بی رنگ میشن.ما برای دیدن اون روز ؛ باید زنده بمونیم.با همون خنده های سوزان و همون اشک های تلخ ؛ اما ایستاده..