eitaa logo
خـانوم‌ ِنویسنده‌𓏲࣪.
1هزار دنبال‌کننده
672 عکس
1.8هزار ویدیو
0 فایل
اینجا چنل منه ؛ - یه چنل رمان آغشته به روزمرگی🦕🌚 - چند دقیقه مهمون قلمَم باش:) - کپی برداری ممنوعه جانم❗️
مشاهده در ایتا
دانلود
موج های سرنوشت🌊 وسی امیر توی گلو خندید و با لبخند گفت _ ایده خیلی خوبیه ولی از کارت عقب میمونی عشقم میدونی چند نفر بهت نیاز دارن که وکیلشون باشی اونم وکیل خوب و بی نقصی مثل تو. با حرفاش لبخندی به لبم اومد + اوووم... مرسی ازت حالا که فک میکنم راس میگی...پوووف من برررم امیر خوش گذشت _خیلی، باشه زیبا مراقبت کن + تو هم همینطور خدافظ. پیاده شدم و کلیدو از توی کیفم بر داشتم و درو باز کردم، امیرم وقتی دید دارم میرم داخل ماشینو روشن کرد، بوقی زد و رفت منم با لبخند وارد حیاط خونمون شدم بوی خاک خیس خورده میومد و نفس عمیقی کشیدم از زبان الهه... نگین مامان دریا رو خوب تونستم قانع کنم که با امیر هر روز به بیرون میره و رابطشون داره روز به روز بهتر میشه ولی خودمو مظلوم جلوه دادم که لو نرم، براش از همه چیز گفتم که باهم تلفنی حرف میزنن و بیرون میرن حتی پیاز داغشم زیاد کردم خیلی طبیعی نقش بازی میکردم و مامان دریا هم باورش شده بود من دلسوز دخترشم و نمیخوام زندگیش خراب بشه اما نمیدونست تمام این کارا به نفع خودمه و درواقع دارم باهاشون بازی میکنم اونا حتی شناسنامه منو هم ندیده بودن که اسم واقعیم ستاره نیست! خیلی ساده لوح بودن حتی نمیدونستن اون زنی که به عنوان مادرم روز اول باهام اومده بود یک کارگر معمولی بود و با مقدار کمی پولی که داشتم راضی شده بود نقش مادرمو بازی کنه روی مبل نشسته بودیم و مشغول به حرف بودیم، مامان دریا با لحن ارومی گفت _ ممنونم ازت که نگران زندگی دخترم هستی مطمعن باش منم چندین برابرش بهت کمک میکنم با لبخند گفتم + این وظیفه منه خانوم که بهتون کمک کنم من از هیچ کمکی بهتون دریغ نمیکنم. با ناراحتی گفتم +فقط خانوم... سوالی بهم نگا کرد + اگه دریا خانوم بفهمن... حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت _ نه دریا نمیفهمه یعنی نمیزارم بفهمه این صحبتامون مثل یک راز بین خودمون میمونه حتی به همسرم هم نمیگم چون ممکنه به دریا بگه، این رازه قول میدم بهت! ادامه دارد...🍃 https://eitaa.com/Erkoko
‌ای کاش به همون اندازه که تظاهر می‌کنم اهمیت نمیدم واقعا اهمیت نمی‌دادم، اما اهمیت میدم، من درون خودم بیش از اندازه به همه چیز اهمیت میدم🤡
واقعا>> 🙂‍↔️ :) https://eitaa.com/Erkoko :)
بچه که بودم آرزو داشتم ساعت 12 شب بخوابم، الانم همون آرزو رو دارم🚶🏻‍♀
دیگه هیچی حال نمیده، خیلی دلم برای حس و حال قدیما تنگ شده، اون وقتایی که بچه بودم و همه چیز وایب رنگی و قشنگی و خوشمزگی داشت🌚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قرار بود فقط یه قهوه باشه، ولی ظاهراً یه پیام هم داشت برام🙂‍↔️ “DEAR FRIEND Focus on improving yourself” «دوست عزیز، روی بهتر کردن خودت تمرکز کن»☕️ https://eitaa.com/Erkoko
موج های سرنوشت🌊 سی ویک اخمی کرد و ادامه داد _ با این حرفایی که تو زدی معلومه بدجور عشق، دریا رو کور کرده. سرمو تکون دادم و موهامو پشت گوشم انداختم + بله خانوم کاملا حق با شماست اما باور کنین من نمیخوام اتفاقی برای دریا خانوم بیوفته و صدمه ببینن برای همین به شما گفتم. سرشو با اخم تکون داد _ میدونم تو هم حقت محفوظه مطمعن باش وضع زندگیت عوض میشه، فقط باید کمکم کنی که دریا از اون پسره دور بشه و دیگه حتی همم فراموش کنن... نمیخواد دیگه رد و نشونی از این پسره توی زندگی دخترم باشه... میخوام داماد ایندم ارش باشه اون لیاقتشو داره حالا به نظر تو چه کاری از دستم برمیاد؟ باید یک کاری کنم نمیزارم زندگی دریا نابود بشه،خودمم توی فکرم هست که کاری کنم باعث جدایی این دوتا بشه اما چیزی به فکرم نمیرسه. قیافه متفکرانه ای به خودم گرفتم طبق نقشه ای که داشتم و کلی براش برنامه ریزی کرده بودم، بعد مکثی گفتم + راستش رو بخواید منم خیلی درباره این موضوع فکر کردم و ذهنم مشغول شده بود، به نظر من به یک سفری برین هم حال و هوای دریا خانوم عوض میشه هم از اون پسره دور میشه، یک سفر خانوادگی البته اولش اینطوری به دریا خانوم بگین که سفر کاملا سه نفرهس و شما و همسرتون این تصمیم رو گرفتین. مامان دریا سوالی بهم نگا کرد _  یعنی؟بیشتر توضیح بده + منظورم اینه وانمود کنین که سفر سه نفره هست بعد اقا ارش هم میتونن بیان که به دریا خانوم بیشتر نزدیک بشن و دلشونو بدست بیارن اگه چند روز باهم باشن حتما دل دریا خانوم نرم میشه تازه شما و همسرتون هم کنار دخترتون هستین و دریا خانوم مجبوره چند روزی به ناچار  کنار اقا ارش باشن اما کم کم مهر اون پسر از دلشون بیرون میره و فراموششون میکنن. ادامه دارد...🍃 https://eitaa.com/Erkoko
موج های سرنوشت🌊 سی ودو مامان دریا چشماش برقی زد و به فکر فرو رفت، هه معلومه که قبول میکنه اون از خداشه دخترش از امیر فاصله بگیره اونم با نقشه خوب و معرکه من! چند ثانیه بعد سرشو بالا اورد لبخندی از سر رضایت زد _ درسته فکر خیلی خوبیه، حتما یک سفر ترتیب میدم به زودی، فقط نباید دریا بفهمه ارش هم میاد ولی دریا فعلا نباید بدونه  اگرنه محاله بیاد افرین بهت دختر، فکرت کاملا عاقلانه هست مطمعنم با این سفر مهر ارش به دل دریا میشینه. سرمو تکون دادم که مامان دریا از داخل کیفش یک پاکت داد به دستم + این چیه خانوم. _ بازش کن میفهمی. بازش کردم و داخلش پر از پول بود چشمام برقی زد لبخندی زدم + ممنونم خانوم بخدا لازم نبود _  این حقه تویه فقط دخترم نباید بفهمه. لبخندی زدم و توی دلم عروسی بود ازینکه تک تک نقشه هام داره عملی میشه + چشم میدونم مطمعن باشین دریا خانوم متوجه نمیشن. که یک دفعه صدای در اومد مامان دریا بلند شد و رفت سمت در منم فهمیدم حتما دریاست برای همین سریع  بلند شدم و سریع رفتم داخل اشپزخونه پاکتو گذاشتم داخل کیفم، پشت در وایستادم ببینم چی میگن، تمام نقشه هام داشت عملی میشد و خیلی حس خوبی داشتم تازه این اول ماجرا بود ادامه دارد...🍃