1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزهای کوتاه و سرد پاییزی🍊
🍁
https://eitaa.com/Erkoko
🍁
من حوصله نفرین ندارم فقط امیدوارم هر چی میخری، فرداش ۷۰٪ تخفیف بخوره، بیسکوییتت بیوفته تو چایی، ماشینتو هر وقت میبری کارواش بارون بزنه تا از تپش قلب سکته کنی 💆🏻♀
926.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نقش مامانم توی زندگیم:🪴
:)
https://eitaa.com/Erkoko
:)
اون حس خرید کردن خوراکی چون فرداش میخواستی بری با دوستات از سمت مدرسه اردو>>🛐
#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_دویست بیست ونه
سریع سوار ماشینش شد و باسرعت
جت فرار کرد، امیر با خنده گفت
_ این چرا اینطوری بود
خندم گرفت
+ نمدونم
پوووف بخیر گذشت
نمیدونم چرا امیرو شوهرم خطاب کردم اون موقع حس عجیبی بهم دست داد حتی با اینکه نمیدونستم در اینده قراره چه اتفاقاتی بیوفته و سرنوشت منو امیر به
کجا میرسه... یعنی بهم میرسیم؟
مامان و بابا با ازدواج منو امیر موافقت میکنن... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به این چیزا فک نکنم، همینکه
الان کنار امیر بودم دنیا ها ارزش داشت
دست امیرو محکم تر فشردم و امیر با لبخند بهم نگا کرد
سوار ماشین شدیم و امیر
به مستقیم زل زده بود و راه نمیوفتاد
سوالی بهش نگا کردم که
چند لحظه به چشمام خیره شد و با لبخند بهم نگاه میکرد منم با عشق
نگاهش میکردم بالاخره امیر به حرف اومد
_ دریا
+ جانم؟
_ میدونی فرق من با کشتی چیه؟.
ریز ریز خندیدم و سرمو کج کردم
+ نه نمیدونم خب چیه؟.
_ کشتی توی دریا غرق میشه من توی
چشمای تو.
با حرفش قلبم اکلیلی شد و ذوق مرگگگ شدممم لبخندی روی لبام اومد و از خجالت
جریان خون رو توی لپام حس میکردم
چقدررررر این حرفای قشنگی میزد
+ حرفات خیلی قشنگه امیر مثل خودت.
_ دورت بگردم من
با لبخند بهم خیره شدیم، بارون قطع شده بود ولی هنوز هوا سرد بود
_ چقدر سرده بخاری رو روشن کنم عزیزم؟
+ اره روشن کن.
امیر بخاری رو روشن کرد و
راه افتادیم
توی راه کلی با شوخی و جوک های امیر
خندیدم و از خنده اشکم در اومد
کنار امیر بهترین روزهای عمرمو سپری میکردم
به خودم اومدم که دیدم دم در خونمونیم
غروب شده بود و هاله ای از نور خورشید روی موهای پر پشت امیر افتاده بود و به رنگ
روشن شده بود، با لبخند زل زده بودم بهش
که چشمکی زد
_ چیزی شده روی موهام؟
با حرفش خندم گرفت
+ نخیرم فقط... زیر نور خورشید چیز شده
یعنی.. خیلی قشنگ.
امیر با هیجان گفت
_ اَوو چه عجب خانوم خانوما از ما یک تعریفی کردن بعدم قشنگی از خودتونه.
لبخند دندون نمایی زدم
+ امیر یک پیشنهاد
_ چی؟
با خنده گفتم
+ اوم... نظرت چیه کلا دفترو تعطیل کنم
و مخصوص خودم و خودت باشه
ادامه دارد...🍃
https://eitaa.com/Erkoko
#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_دویست وسی
امیر توی گلو خندید و با لبخند گفت
_ ایده خیلی خوبیه ولی از کارت
عقب میمونی عشقم میدونی چند نفر بهت نیاز دارن که وکیلشون باشی
اونم وکیل خوب و بی نقصی مثل تو.
با حرفاش لبخندی به لبم اومد
+ اوووم... مرسی ازت حالا که فک میکنم
راس میگی...پوووف
من برررم امیر خوش گذشت
_خیلی، باشه زیبا مراقبت کن
+ تو هم همینطور خدافظ.
پیاده شدم و کلیدو از توی کیفم بر داشتم
و درو باز کردم، امیرم وقتی دید دارم میرم داخل ماشینو روشن کرد، بوقی زد و رفت
منم با لبخند وارد حیاط خونمون شدم
بوی خاک خیس خورده میومد و نفس عمیقی کشیدم
از زبان الهه...
نگین مامان دریا رو خوب تونستم قانع کنم
که با امیر هر روز به بیرون میره و رابطشون
داره روز به روز بهتر میشه ولی خودمو مظلوم
جلوه دادم که لو نرم، براش از همه چیز گفتم که باهم تلفنی حرف میزنن و بیرون میرن حتی پیاز داغشم زیاد کردم
خیلی طبیعی نقش بازی میکردم و مامان دریا هم باورش شده بود من دلسوز
دخترشم و نمیخوام زندگیش خراب بشه اما نمیدونست تمام این کارا به نفع خودمه و درواقع دارم باهاشون بازی میکنم اونا حتی شناسنامه منو هم ندیده بودن که اسم واقعیم ستاره نیست!
خیلی ساده لوح بودن حتی نمیدونستن
اون زنی که به عنوان مادرم روز اول
باهام اومده بود یک کارگر معمولی بود
و با مقدار کمی پولی که داشتم راضی شده بود نقش مادرمو بازی کنه
روی مبل نشسته بودیم
و مشغول به حرف بودیم، مامان دریا
با لحن ارومی گفت
_ ممنونم ازت که نگران زندگی دخترم هستی مطمعن باش منم چندین برابرش بهت کمک میکنم
با لبخند گفتم
+ این وظیفه منه خانوم که بهتون کمک کنم من از هیچ کمکی بهتون دریغ نمیکنم.
با ناراحتی گفتم
+فقط خانوم...
سوالی بهم نگا کرد
+ اگه دریا خانوم بفهمن...
حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت
_ نه دریا نمیفهمه یعنی نمیزارم بفهمه
این صحبتامون مثل یک راز بین خودمون
میمونه حتی به همسرم هم نمیگم
چون ممکنه به دریا بگه، این رازه
قول میدم بهت!
ادامه دارد...🍃
https://eitaa.com/Erkoko
ای کاش به همون اندازه که تظاهر میکنم اهمیت نمیدم واقعا اهمیت نمیدادم، اما اهمیت میدم، من درون خودم بیش از اندازه به همه چیز اهمیت میدم🤡