قرار بود فقط یه قهوه باشه، ولی ظاهراً یه پیام هم داشت برام🙂↔️
“DEAR FRIEND
Focus on improving yourself”
«دوست عزیز، روی بهتر کردن خودت تمرکز کن»☕️
https://eitaa.com/Erkoko
#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_دویست سی ویک
اخمی کرد و ادامه داد
_ با این حرفایی که تو زدی معلومه بدجور
عشق، دریا رو کور کرده.
سرمو تکون دادم و موهامو پشت
گوشم انداختم
+ بله خانوم کاملا حق با شماست
اما باور کنین من نمیخوام اتفاقی برای دریا خانوم بیوفته و صدمه ببینن
برای همین به شما گفتم.
سرشو با اخم تکون داد
_ میدونم تو هم حقت محفوظه مطمعن باش
وضع زندگیت عوض میشه، فقط باید کمکم
کنی که دریا از اون پسره دور بشه
و دیگه حتی همم فراموش کنن...
نمیخواد دیگه رد و نشونی از این پسره توی زندگی دخترم باشه...
میخوام داماد ایندم ارش باشه اون لیاقتشو داره
حالا به نظر تو چه کاری از دستم برمیاد؟
باید یک کاری کنم نمیزارم زندگی
دریا نابود بشه،خودمم توی فکرم هست
که کاری کنم باعث جدایی این دوتا بشه
اما چیزی به فکرم نمیرسه.
قیافه متفکرانه ای به خودم گرفتم
طبق نقشه ای که داشتم و کلی براش برنامه ریزی کرده بودم، بعد
مکثی گفتم
+ راستش رو بخواید منم خیلی درباره
این موضوع فکر کردم و ذهنم مشغول
شده بود،
به نظر من به یک سفری برین هم حال و هوای دریا خانوم عوض میشه هم از اون پسره دور میشه، یک سفر خانوادگی
البته اولش اینطوری به دریا
خانوم بگین
که سفر کاملا سه نفرهس و شما
و همسرتون این تصمیم رو گرفتین.
مامان دریا سوالی بهم نگا کرد
_ یعنی؟بیشتر توضیح بده
+ منظورم اینه وانمود کنین که
سفر سه نفره هست
بعد اقا ارش هم میتونن بیان که
به دریا خانوم بیشتر نزدیک بشن و دلشونو بدست بیارن اگه چند روز
باهم باشن حتما دل دریا خانوم نرم میشه تازه شما و همسرتون هم کنار دخترتون هستین و دریا خانوم
مجبوره چند روزی به ناچار کنار اقا ارش باشن اما کم کم
مهر اون پسر از دلشون بیرون میره
و فراموششون میکنن.
ادامه دارد...🍃
https://eitaa.com/Erkoko
#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_دویست سی ودو
مامان دریا چشماش برقی زد و به فکر
فرو رفت، هه معلومه که قبول میکنه اون از خداشه دخترش از امیر فاصله بگیره اونم با نقشه خوب و معرکه من!
چند ثانیه بعد سرشو بالا اورد
لبخندی از سر رضایت زد
_ درسته فکر خیلی خوبیه، حتما یک سفر ترتیب میدم به زودی، فقط نباید دریا بفهمه
ارش هم میاد
ولی دریا فعلا نباید بدونه اگرنه محاله بیاد
افرین بهت دختر، فکرت کاملا عاقلانه هست مطمعنم با این سفر
مهر ارش به دل دریا میشینه.
سرمو تکون دادم که مامان دریا از داخل
کیفش
یک پاکت داد به دستم
+ این چیه خانوم.
_ بازش کن میفهمی.
بازش کردم و داخلش پر از پول بود
چشمام برقی زد لبخندی زدم
+ ممنونم خانوم بخدا لازم نبود
_ این حقه تویه
فقط دخترم نباید بفهمه.
لبخندی زدم و توی دلم عروسی بود
ازینکه تک تک نقشه هام داره عملی میشه
+ چشم میدونم مطمعن باشین
دریا خانوم متوجه نمیشن.
که یک دفعه صدای در اومد مامان دریا بلند شد و رفت سمت در
منم فهمیدم حتما دریاست برای همین سریع بلند شدم و سریع رفتم داخل اشپزخونه
پاکتو گذاشتم داخل کیفم، پشت در وایستادم ببینم
چی میگن، تمام نقشه هام داشت عملی میشد
و خیلی حس خوبی داشتم
تازه این اول ماجرا بود
ادامه دارد...🍃