خواب به چشمانم نمی آید چرا؟!
نکند مینگری نافذ،در خواب و رویایت مرا؟
آنگونه که حتی خود،نمیفهمی اعمالت را...
من چشمانم گرم نیست و تو خفته؛اما در رویای پشت ان چشمانت درحال نفس کشیدن در کنارت هستم.نگاهت گویی به قدری اتشین است که خود حس نمیکنی و این اتش حتی به واقعیت هم زبانه کشیده که نمیگذارد از فکر و خیال تو من هم وارد ان دنیای رویا شوم.
شاید گناه باشد،شاید زود باشد؛هر آنچه که باشد...با تمام قلبم دعا میکنم او برایمان راهی درست و خیر باز کند تا قبل از ان چیز هایی که اگر اتفاق بی افتند رهایی از آنها سخت است.
چه راه و مقصدمان یکی چه جدا جدا،به او التماس میکنم هرچه بی درنگ تر مشخص کند این سرنوشت و عاقبت را...
آه از این دل که نمیداند چگونه قلم دست گیرد تا آبشار سخنانش را سرازیر کند!
_ دلنوشته
کم کم میریم که شعله ی نمازمون رو برای امروز هم روشن کنیم که گرماش روحمونو فرا بگیره و از سرمای این دنیا گرممون نگه داره:")
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
الهم عجل لولیک الفرج✨
خودت کمکمون کن دیگه،خودت میدونی خیلی وقته منتظر هم خودتم هم نشونه هایی که ازت خواستم.هم اون نتیجه ای که باید نشونم بدی:))
راستی.ناشناس بازه ها.هروقت خواستین سحنان گهربارتون رو بزارین اونجا.نگاه میکنم من همش