سرنوشت تاریک فراموش شده ی گذشته؟شاید..
پارت 2
شروع کرد به حرف زدن،حرف هایی که تا مغز استخون آدم رو میسوزوند...
نه از خشم،بلکه از حس درک کردن موقعیت اون قاتل..همه متعجب بودن چرا باید اونو درک کنند درحالی که اون آدم های بیگناه زیادی رو کشته.
اون قاتل...ناگهان شروع به گریه کرد.
به هق هق افتاد...همه با چشمای گشاد شده مات اون شده بودند..
دریک لحظه بی هیچ تعادلی افتاد و روی زانو هاش فرود اومد.
سرش به پایین خم بود..حرف زد..:
«میتونستم همه مردم دنیا...تک تک شماهارو توی یک سال با آسون ترین روش بکشم و مطمئن بشم که دیگه هیچ انسانی روی زمین باقی نخواهد بود!..
ولی یه حس دیگه ای درون من میگفت بیشتر طولش بده ...
انگار که میخواستم نابودی روحتون رو ببینم،نه اون طوری ای که خودم تجربه کردم...بلکه طوری روحتون رو نابود کنم تا هراتفاق بدی که براتون بیوفته از همین ترس بی حد و اندازتون شعله ور بشه...»
سرش رو به سمت آسمون غبار آلود طلوع هنگام میگیره...
و پوزخندی میزنه که صداش گوش همه افراد حاضر در اونجا که نه،همه افراد موجود توی دنیا رو سوراخ میکنه..
آروم و زمزمه وار لب زد:ولی میدونید چه اتفاقی افتاد که الان جلوتونم؟!
ادامه دارد...
_ گلایه
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
سرنوشت تاریک فراموش شده ی گذشته؟شاید.. پارت 2 شروع کرد به حرف زدن،حرف هایی که تا مغز استخون آدم رو
خب اینم پارت بعدی♡
منتظر نظراتتون هستم✨
https://eitaa.com/102260599/623
درک کردن هم فلسفه ای دارد...اما میدانی..بحث من فلسفه اش نیست.بحث من خود فهمیدن آن حس است ویکتوریای عزیز...
من هم تورا میفهمم.. .
𝙴𝚝𝚎𝚛𝚗𝚊𝚕 𝙳𝚛𝚎𝚊𝚖
سرنوشت تاریک فراموش شده ی گذشته؟شاید.. پارت 2 شروع کرد به حرف زدن،حرف هایی که تا مغز استخون آدم رو
پارت بعدی پارت آخره،اگه میخواین بخونینش هم نظر بدین هم ایموجی 🍓 رو بفرستین توی ناشناس برام✓
به امید دیدار