💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈اول
من در دهی نزدیک حلّه که مردمش از برادران اهل تسنن هستند، به دنیا آمدم. دوره نوجوانی را آنجا گذاراندم. دهِ ما بعد از صحرایی بی آب و علف قرار گرفته بود کار ما بچه ها این بود که پیشاپیش به استقبال کاروانیان برویم و با دادن مژده آبادی مژدگانی بگیریم.
یادم نیست آن روز از چه کسی شنیدم که کاروانی بزرگ تا ظهر به دِه می رسد. بلافاصله سراغ احمد رفتم بی آنکه دیگران را خبر کنم. احمد ذوق زده دست هایش را به هم زد و گفت: « عالی شد. اگر کاروان به این بزرگی باشد می توانیم چند سکه ای گیر بیاوریم. برویم بچه های دیگر رو هم خبر کنیم ».
گفتم: « ولشان کن. دنبال دردسر می گردی؟ هم جمع کردنشان سخت است هم باید چند سکه ای را هم که می گیریم قسمت کنیم »
مشکل راضی اش کردم که از خیر بچه های دیگر بگذرد. تا ظهر وقت زیادی مانده بود از دِه بیرون رفتیم، و چون فکر کردیم زود به کاروان می رسیم، نه آبی با خود برداشتیم نه نانی.ساعت ها راه رفتیم. چند تپه و بخشی از صحرا را پشت سر گذاشتیم بی آنکه غبار کاروانیان را ببینیم. خورشید به وسط آسمان رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند. احمد ایستاد و با گوشه چفیه پیشانی اش را خشک کرد و گفت: « مطمئنی درست شنیده ای؟ »
گفتم: «با گوش های خودم شنیدم »با آستین عرق پیشانی ام را پاک کردم و فکر کردم کاش چفیه ام را بر داشته بودم. احمد دستش را سایه بان چشم کرد و گفت: « پس کو؟ جز خاک چیزی می بینی؟ »به دورترین تپه اشاره کرد و گفتم: «تا آنجا برویم، اگر خبری نبود، بر می گردیم. »
زیرچشمی نگاهش کردم. دست هایش را به کمر زد و اَخم کرد و گفت: «برگردیم؟ به همین راحتی؟ این همه راه آمدیم که دست خالی برگردیم؟ »
شانه هایم را بالا انداختم و راه افتادم. چون می دانستم هرچه بیشتر بگوید، عصبانی تر میشود. غرغرکنان گفت: « نه آبی! نه نانی! بس که عجله کردی. »
📚برگرفته از کتاب نجم الثاقب
💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨
@Etr_Meshkat
عطر مشکات
💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠 #داستان_انکه_دیرتر_آمد ✅قسمت👈اول من در دهی نزدیک حلّه که مردمش از برادران اه
💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈دوم
تا به بالای تپه برسیم هلاک شدیم. کمی از ظهر گذشته بود و اوج گرما بود. احمد را میدیدم که چطور پاهایش را از خستگی و تشنگی روی زمین می کشد صورتش سوخته بود و زبانش از دهانش بیرون مانده بود.
خودم هم حال و روز بهتری نداشتم. انگار تمام آب بدنم بخار شده بود. ماسه های داغ از لای بند کفش ها پاهایم را می سوزاندند. سرم بی هیچ حفاظی در معرض تابش سوزان آفتاب بود چشمانم سیاهی می رفت. به هر بدبختی بود به بالای تپه رسیدیم. تا چشم کار می کرد بیابان بود و بس. نه غبار کاروانی نه آبادی ای و نه حتی تک درختی. احمد آهی کشید و روی زمین نشست کفش هایش را در آورد تا شن هایداغ را از آن بتکاند گفتم: « نشین که پوستت می سوزد » گفت: « تو هم با این خبر گرفتنت! »گفتم: « تقصیر من چیست؟ هرچه شنیدم گفتم. »
خودم هم از خستگی نشستم. داغی شن در تمام بدن و سرم پخش شد.گفتم: « آخ سوختم »گفت: « بسوز! هرچه می کشم از بی فکری توست. »مشتی شن به طرفم پراند.
گفتم: « چرا این طوری می کنی؟ اصلا این تو بودی که گفتی از این طرف بیاییم. » و برای اینکه کارش را تلافی کنم.
گفتم: « حتماً بچه ها تا حالا کاروان را دیده اند و یک مژدگانی حسابی گرفته اند» دندان قروچه ای کرد و گفت: « پررویی می کنی؟ به حسابت می رسم. »
تا بجنبم، پرید روی سرم. احمد از من درشت تر و قلدرتر بود، برای همین قبل از آن که بر من مسلط شود، زانویم را به سینه اش زدم و اورا به کناری پرت کردم. احمد پیش از آن که پرت شود ، یقه ام را چسبید، در نتیجه هر دو به پایین تپه غلتیدیم. نمی دانم سرم به کجا خورد که احساس کردم همه چیز دور سرم می چرخد و دیگر چیزی نمی فهمیدم.
#ادامه_دارد
📚برگرفته از کتاب نجم الثاقب
💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨
@Etr_Meshkat
عطر مشکات
💠✨💠✨💠✨💠✨💠✨💠 #داستان_انکه_دیرتر_آمد ✅قسمت👈دوم تا به بالای تپه برسیم هلاک شدیم. کمی از ظهر
✨💠✨💠✨💠✨
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈سوم
به تکان های آرامی به هوش آمدم. انگار سوار شتر راهواری بودم که نرم نرم روی شن ها راه می رفت و این شتر ، عجب کجاوۀ نرمی داشت. کم کم حواسم سر جاش آمد. کجاوۀ نرم، شانه احمد بود که مرا روی دوش می برد. چفیه اش را روی سر و گردنم پیچیده بود . نفسش مقطع و مشت گردنش خیس عرق بود. آفتاب می تابید و ما در بیابانی هموار پیش می رفتیم. شیطان وسوسه ام کرد که تکان نخورم تا بر ان شانه های نرم و مهربان حمل شوم. فکر شن های داغ و سوزش پاها کافی بود که به خواسته شیطان تن دهم. سایه مان مثل حیوانی عجیب اما با وفا همراهمان می آمد. چشمم که به سایه احمد می افتاد، دلم آتش گرفت.دولا راه می رفت و پاهایش را بر زمین می کشید. عجب بی مروتی هستم من!
تکانی به خودم دادم. احمد فوراً مرا زمین گذاشت و به رویم خم شد. صورتش سوخته بود. چشم هایش سرخ و لب هایش خشک و ترک خورده بود. به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت: « خوبی؟ »سر تکان دادم که خوبم. لبخند زد و گفت: « اذیت شدی؟ »
حالش طوری بود که دلم برایش سوخت. نمی دانم مرا چقدر راه بر دوش حمل کرده بود، اما مهم معرفتی بود که نشان داده بود. چفیه اش را از روی صورتم کنار زدم و در آغوش گرفتمش و او را با مهر به خود فشردم و گفتم: « حلالم کن » به پشت خوابیدم. زبانم مثل چوب شده بود.گفت: «طاقت بیاور. »
مرگ پیش رویم بود. گریۀ مادر و به سر زدن بابایم را پیش نظر مجسم کردم. یعنی جنازه ام را پیدا می کنند؟ ناگهان وحشتی عظیم مرا به لرز انداخت. نکند جنازه ام پیدا نشود؟گرگ ها، اگر نیمه جان خوراک گرگ ها شویم، زنده زنده خورده می شویم. این فکر چنان وحشتناک بود که بی اختیار دست احمد را گرفتم. از نگاهم به منظورم پی برد.گفت: « نترس، بالاخره به یه جایی می رسیم. »
گفتم: « کاش زودتر بمیریم. »لب گزید. گریه اش گرفت. صورتش را میان دو دست گرفت و با صدایی بریده گفت: « بیا توسل کنیم. »
#ادامه_دارد
📚برگرفته از کتاب: نجم الثاقب
✨💠✨💠✨💠✨💠
@Etr_Meshkat
عطر مشکات
✨💠✨💠✨💠✨ #داستان_انکه_دیرتر_آمد ✅قسمت👈سوم به تکان های آرامی به هوش آمدم. انگار سوار شتر ر
💠✨💠✨💠✨
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈چهارم
گفتم: « توسل؟ بی فایده اس. کارمان تماس است. » و نالیدم و مشت بر سر زدم.احمد گفت: « نا امید نباش. خدا ارحم الراحمین است. به داده بنده اش می رسد. »احمد درست می گوید. به هر حال از هیچی که بهتر است گفتم: «ای خدا… »
چشمانم را از بی حالی بستم و فکر کردم اگر صدای احمد به گوش خدا برسد و بخواهد او را نجات دهد، من هم نجات پیدا می کنم. احمد گریان می گفت:« خدایا، خداوندا، تو را به عزّت رسول الله قسم که ما را از این وضع نجات بده. »
با چنان سوزی نام حضرت رسول (ص) را می برد که دلم به درد آمد و بغضم گرفت. یعنی ممکن است این استغاثه که به عرش برسد و خدا فریاد رسمان شود؟ بالاخره احمد هم از صدا افتاد نگاهم به آفتاب بود که مثل سراب می لرزید و نور کور کننده اش را بر ما می تاباند.
کاش زودتر غروب کند تا لااقل در خنکای شب بمیریم این آخرین غروب زندگی ماست و چه زندگی کوتاهی! فقط سیزده سال. به نظر می رسد اگر مؤمن تر از این بودم، اگر منتظر سن تکلیف نمی شدم تا برای رفع تکلیف نماز بخوانم شاید خدا کمکم می کرد.دلم از خودم و خانواده ام گرفت، مخصوصاً از پدرم. با آنکه به ظاهر سنی متعصبی بود اما در تعالیم دینی ام کوتاهی می کرد.هر وقت می گفتم نمازم کامل نیست و فلان مسأله را نمی دانم، می گفت حالا بعد، وقت داری…من که تا آن وقت به یاد خدا نبوده ام، پس چه طور توقع داشته باشم که خدا به دادم برسد؟ در دل گفتم: « یا الله العفو، العفو…»
ناگهان بر تپه ای دوردست دو سیاهی دیدم. چشمانم را ریز کردم و دقیق شدم. نه، این سراب نیست. سیاهی ها به سمت ما می آمدند. چشمانم را بستم و سعی کردم افکارم را متمرکز کنم. باز نگاه کردم، نه سراب نیست. محو نشده اند، بلکه به وضوح دیده می شدند و هرچه پیشتر می آمدند، بزرگ تر می شدند. باید احمد را هم خبر کنم. اگر او هم آن ها را ببیند، پس حتماً واقعی هستند و نجات پیدا می کنیم. احمد را صدا کردم اما صدایم از شدت خشکی گلو در نیامد.شاید از حال رفته بود سعی کردم دستش را بگیرم که ناگهان از وحشت بر جا خشک شدم.
📚برگرفته از کتاب: نجم الثاقب
💠✨💠✨💠
@Etr_Meshkat
💠✨💠✨💠
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈هفتم
درست وقتی از ذهنم گذشت « پس من چی » مرد رو به من چرخید و صدایم کرد: « محمود! » وبا دست اشاره کرد بیا. چهار دست و پا به سویش رفتم. دست سپیدش را پیش آورد. چشمانم را بستم تا نوازش دست او را بر سر و شانه ها و بازوهایم احساس کنم که انگار موجی را بر تنم می دواند و مرا از نیرویی عجیب پر می کرد و چنان بوی خوشی برخاست که دلم می خواست همان طور شب ها و روزها به همان حال بمانم و نوازش آن دست و بوی خوش را احساس کنم. لالۀ گوشم را آرام گشید و گفت: « حالا بلند شو!»دو زانو نشستم و با چشمانی که به نیرویی عجیب روشن شده بود. خیرۀ صورتی شدم که پوستش گندمگون بود و روی گونه هاش به سرخی می زد. پیشانی اش بلند، موها و محاسنش سیاه بود، آن قدر که سفیدی صورتش به چشم می آمد. ابروانش پیوسته بود و چشمانش مشکی و چنان گیرا کهنه می توانستی در آن خیره شوی نه از آن چشم برداری. روی گونه راستش خال سیاهی بود که به آن زیبایی ندیده بودم.
احمد هم خیرۀ او بود. حسابی شیفته و مفتون شده بود. مرد گفت: « محمود! برو دو تا حنظل بیاور. » رفتم و آوردم. جوان یکی از حنظل ها را در دستش چرخی داد و با فشار انگشتان دو نیمه کرد و نیمی رابه من داد و گفت: «بخور»
همه می دانند که حنظل چقدر بد طعم و تلخ است مِن و مِنی کردم و گفتم: « آخر »با تحکم گفت: «بخور» بی اختیار حنظل را به دهان بردم. احمد آب دهانش را فرو داد و خود را کمی عقب کشید. حنظل چنان شیرین وخنک بود که به عمرم چنان میوه ای نخورده بودم. در یک چشم برهم زدن نیمۀ دیگر را بلعیدم. احمدگفت: «چطور بود؟ »
گفتم: « عالی » و رو به مرد ادامه دادم: « دست شما درد نکنه عالی بود. »
مرد حنظل دیگر را دیگر را هم نیمه کرد و به احمد داد. فکر کردم اگر من هم مثل احمد حنظل خرده باشم که پس حسابی آبرویمان رفته است. مرد جوان گفت: «سیر شدید؟» احمد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت: « حسابی! سیر وی برای.دست شما درد نکنه
#ادامه_دارد
📚برگرفته از کتاب:نجم الثاقب
💠✨💠✨💠
@Etr_Meshkat
💠✨💠✨💠
#داستان_انکه_دیرتر_آمد
✅قسمت👈هشتم
مرد دست بر زانو گذاشت و بلند شد. برخاستنش مثل حرکت ابر نرم و مواج بود. گفت: « میروم و فردا همین موقع بر می گردم » و سوار بر اسب سرخش شد که تا به حال چنین اسبی ندیده بودیم. مرد دیگر جلو دوید و نیزه را به دست مردجوان داد و خودش نیز سوار اسب سفید شد. دویدم و گوشۀ ردای جوان را گرفتم و نالیدم: « آقا شمارا به هرکس دوست دارید، مارا به خانه مان برسانید. »
احمد هم دوید کنارم و گفت: « فقط راه را نشانمان بدهید… پدر و مادرمان دق می کنند. »
مرد به سرم دستی کشید و گفت: «به وقتش می روید » و با نیزه خطی به دور ما کشید. به اسبش مهمیز زد و راه افتاد. احمد دنبالش دوید و فریاد زد: « آقا! مارا اینجا تنها نگذارید. حیوانات درنده تکه تکه مان می کنند. » قلبم لرزید. گفتم: « این از تشنه مردن بدتر است. » و به دنبال مرد دویدم تا باز لباسش را چنگ بزنم و استغاثه کنم، اما او خیره نگاهمان کرد، نگاهی آمرانه که بر جا میخکوبمان کرد.
گفت:« تا وقتی که از خط بیرون نیایید در امانید، حالا برگرد گفتم: « چشم! » ترسیده بودم. در دل گفتم چطور آدمی است که هم مهرش به دلم افتاده است هم ازش میترسم. در روی دورترین تپه محو شدند. احمد مات و مبهوت بر جای مانده بود. گفتم: «عجب مردی. چه ابهتی! »
#ادامه_دارد
📚برگرفته از کتاب:نجم الثاقب
💠✨💠✨💠
@Etr_Meshkat