من حتی نمیخواهم زخمهایم درمان شوند ، فقط میخواهم دیگر زخمی تازه از آشنای عزیزی نخورم .
غَـــريــق ؛
- هنذفری الی الرجوع .
با آهنگِ جدید آقای قربانی ، پاییز به طور
رسمی آغاز به کار کرد .
هر چيزى را نمىنويسم مىترسم . . .
چون اگر بنويسم ، خودم خيلى ويران خواهم شد .
غریق ؛Mohsen Chavoshi - Hamin Moonde Bood (1).mp3
زمان:
حجم:
9.8M
- هنذفری الی الرجوع .
غَـــريــق ؛
- هنذفری الی الرجوع .
همین مونده بود آقای چاوشی این وقتِ سال ، در گستردگیِ غم پاییز "همین مونده بود" رو بده بیرون .
به یاد دارم شبی را که مکتوب کردم :
دلتنگ میشوم ، دائماً ، دائماً ، دائماً .
نمیدانم چند ماه و چند روز و چند ساعت از آن دلتنگیِ غریب گذشته ، نمیدانم پس از آن ، دلتنگیام رفع شد ؟
یا باز هم ما را یه لنگ پا در انتظار و صبر گُماشت ، که مبادا کمی از دردِ دل کم شود ؛ اما . . .
میدانم هنوز هست ، هنوز ادامهدار و استوار ایستاده ، هنوز سینه ستبر کرده و در تمامِ ایام پیش میرود ، گویی هم پایِ امید باشد و دست در دستِ او .
دلتنگیام هنوز هم هست ، نه به مانندِ قبل ، بلکه به سان گردبادی که آمده مرا به هر سو که رواست و ناروا بکشاند .
سوالِ من این است ، یعنی با اینهمه پیشرفت و ترقیِ این بشرِ دو پا ، ما هنوز هم نتوانستیم برای این دلتنگی لاکردار چاره یابیم ؟
دوست دارم !
آنچنان که موج های خروشان ِدریا ، بدون دریا هیچ و بیهوده اند .
بودنشان ممکن نیست مگر با بودن ِدریا ، مانند ساحلی که اگر در کنارِ دریا قرار نگیرد وجودش دیگر معنایی ندارد .
آری ؛ دوست داشتنت مانند دریا زیباست !
درکنار ساحل ِدریا که قدم میزدم ، با ذهنی آشفته ، صورتی غمگین ، قلبی پر از درد از نبودن عزیزترینام در کنارم .
انتهای این داستان پر از درد چیست ؟
اصلا پایانی دارد ؟
شاید پایان این همه درد و رنج و جدایی ، "مرگ" باشد .
ولی با خودم فکر میکنم کسانی که مردن به طرز عجیبی از زندگی نجات پیدا کردن .
پاهایم سرمای لذت بخشِ آب دریا را به تك تك سلول های وجودم تذریق میکند ، از خود بی خود میشوم . . .
به گذشته سفرمیکنم ، میخواهم ذهنم را کنترل کنم ولی مگر میشود ؟
میشود فراموش کرد آن لحظه هایی رو که هیچوقت دیگه تکرار نمیشن اون لبخند ها ، حرفها ، انعکاس صداها و . . .
باهجوم کلی صدا و فریاد از دفترچهخاطراتخاکگرفته ی ذهنم پرت میشوم بیرون ، من کجام ؟ وسط دریایی آبی ، بدور از تمامی آدمها ، چندین نفر که برایم آشنا هستند آن طرف ساحل با نگرانی چشم دوختن به من و فریاد میزنند ، دیگه سیر شده ام از این زندگی .
خودم را به دست دریا میسپارم ، غوطه ور میشوم درون آب ، وقتی که دلت گرفته باشه تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند بازهم دل تو بارانی ست خیس تر از دریا ، خراب تر از امواج .
و تمام پایان این زندگی . . .