دلم میخواد محتواهای همیشهم رو بذارم. ولی اینجا جاش نیست.
بسّه دیگه. تلگرام رو وصل کنید.
عج؛
اینمدت دوتا فیلم دیدم که همهش تنبلی میکردم ببینم. «برف آخر» که انتظار داشتم خیلی خوب باشه و نبود.
*این «ساعت پنج صبح» بود. فیلم جدیدش که پارسال اکران شد گمونم.
خب ظاهرا کلا مسیر رو اشتباه اومدم. اسم کوفتیش «ساعت شش صبح»ـه.
اسم آدمیزادی بذارید رو فیلمهاتون بابا.
در اینباره چندتا مسئله وجود داره.
ایندست پیامها، خیلی اندک و انگشتشمارن و تعداد پیامهایی که به من لطف داشتن، خیلی خیلی بیشترن و من علاقهای به انتشارشون ندارم. مثلا همین امروز سهچهارتا پیام داشتم که حالم بد بود و با خوندن کانال تونستم لحظهای بخندم.
مورد بعدیای که هست اینه که آدمها شبیه هم نیستند. یک چیزی وجود داره به اسم «سلیقه» که باعث میشه بر اساس معیارهای اون، آدمها چیزی رو دوست داشته باشند یا نه.
مثلا همین چندساعت پیش داشتم کامنتهای زیر اپیزود جدید استندآپ ابوطالب رو میخوندم. یکی نوشته بود فوقالعاده بود، از قسمتهای قبلی خیلی بهتر بود. و دیگری نوشته بود سه قسمت اول خیلی خوب بود این قسمت ضعیف بود. وقتی سلیقهی آدمها طیفی به این گستردگی داره، چرا باید بهخاطر نظری که برآمده از سلیقهشونه ناراحت بشم؟ نه در این مورد، در تمام موارد زندگی.
«ز کمال ناتوانی به لب آمدهست جانم؛ به طبیب من(=تلگرام) که گوید که چه زار و ناتوانم؟».